دوشنبه, 30 ارديبهشت 1398
01:45

وحید قاسمی

"پژوهشگر حوزه میراث فرهنگی و مشاور فرهنگی و امور موزه های کاخ نیاوران"


چهارباغ برای من یعنی پرسه زنیِ بعد از ظهر‌های پنجشنبه در اصفهان، یعنی وقتی که با پدر و مادر و برادر، شال و کلاه می‌کردیم و عازم سفر به چهارباغ می‌شدیم، درست انگار که به مهمانی می‌رویم، لباس‌های تر‌ و تمیزمان را می‌پوشیدیم  و ملاقاتمان با چهارباغ آغاز می‌شد.روندی که بر خلاف ظاهرِ تکرار‌گونه‌اش اماسرشار از تازگی‌ ست وتازه کردن دیدار‌هایی که شاهدش‌کرورکرورخاطرهاست. مغازه هایی که آثار مینیاتورِ درونِ ویتـــرین اسبابِ قصه پردازی‌ست و استادکارهایی که درون مغازه مشــــغول به کار هستند، سر‌در باغِ هشت بهشت که وقتی نمیه باز است وسوسه‌ سرک کشیدن و دید زدن در باغ و کوشکِ باغ را فراهم می‌کند، آن دو باب مغازه کنار همِ اسباب بازی فروشی که کمتر بچه‌ اصفهانی هست از آنها اسباب بازی نخریده باشد، آدم‌های آشنایی که از کنار پدر و مادر می‌گذرند و گاه به سلام و علیکی و لبخندی از کنار هم عبور می‌کنند و گاه خوش و بشِ مفصل‌تر امکان تماشای بیشتر را فراهم می‌کند، پاساژهای پارچه فروشی که گاهِ پرسی زنی را برای مادر معنا می‌کنند و برای من خیره شدن در رنگ‌ها و خیال پردازی با توپِ‌های پارچه است. یا به وقت تابستان، بستنی چمن زار با آن ژِتُن‌های رنگارنگش که برای من و برادرم حکم اسباب بازی را داشتند، در سه رنگ: یکی برای بستنی، یکی برای فالوده و سومی  برای مخلوط.این حرف‌ها را که برای دوستم گفتم، انگار انبان خاطرات او را آتش زده باشم. او هم شروع کرد به گفتن از چهارباغ ، چهار باغِ او به زمان  قبل تر بر می‌گشت و به‌خاطرِ شخصیت و احوال پدرش که از قضا معلم پدرِ من هم بود، روایت‌هایش حال و هوایِ دیگری داشت. تجربه زندگیِ چهارباغی‌مان متفاوت بود، اما یک جاهایی من، دوستم و بسیار کسان دیگر را آشنای دیرینِ هم می‌کرد؛ لابه‌لای تجربه‌های زندگیِ چهارباغی دوستم دراگ استور بوعلی از آن نقاط مشترکمان بود.

نقلِ تجربه زندگی هر اصفهانی از چهارباغ نَقلی‌ست که موجب نَقل دیگری می‌شودو این نقل‌ها و قصه‌هاست که هر اصفهانی را دارای نسبتی با اصفهانی دیگری می‌کند و همه را شهروند اصفهان. انگار چهارباغ فصل مشترک همشهری بودن است،حتی اگر اصفهان زاده نشده باشی، اما با چهارباغِ اصفهان نسبتی و خاطره ای داشته باشی، اهل چهارباغ به حساب می‌آیی،نکته‌  نغز روایت‌های چهارباغ این است: هر کس بنابر مرتبه و خانواده و شغل خانوادگی قصه خود را از چهارباغ دارد؛ من، دوستم، اهالی چهارباغ و حتی نوه عبدالغفارِ معمار باشی.من عبدالغفار معمار باشی را ندیده ام، اما عمارت های بسیاری را از او دیده ام، حکیمی معمار باشی که هم راز زندگی را می‌دانست و هم راز  عمارت درست کردن را.چهارباغ در زندگی من چندین نقش را داشته و اصولا تربیتم کرده است و نه من را که خیلی ها را! چیزی از طنازی و طنزپروری تا تصویرگری و کلا هنرورزی را به هر اصفهانی که اهل بوده، آموخته است؛ همین جاها بود که نوه عبدالغفار معمار باشی در گوشم گفت: همین طور است نوه حاج رحیمِ قناد! و این جمله را چنان گفت که زندگی جاری‌ست و هیچ افسوسی درکار نیست، الا سودای باز و بازساختن، ساختنی برای روایت،ساختنی بر اساس روایت‌هایی که هست.سال هایی که مفهومی به نام میراث فرهنگی من را به خویش خواند،  با مفهوم دیگری که موزه نام دارد، آشنایم کرد و موزه مرا در کار به جا آوردن سرزمینم  گمارد، بیش از هر چیز روایت‌های زندگی مردم در تاریخ نزدیکشان بود که مرا در فهم فضای زندگی شان کمک کرد؛ روایت‌هایی که شواهد تاریخی نیز خبر از وجودشان در گذشته دور می‌داد. گویی معماری چه در مقیاس زندگی خصوصی و چه در مقیاس یک شهر و چه در مقیاس یک سرزمین و چه در مقیاس ایران زمین، اسباب روایت سازی‌ست و هر چه فضایی روایت‌مند‌تر،  با کیفیت تر. چهارباغ ، یکی از معروف‌ترین فضا‌های شهریِ روایت مند است که به دلایل گوناگون نزدیک دو دهه است توجه به این روایت ها در آن به ورطه فراموشی سپرده شده است.میرزا به وقت غروب در راه مسجد شاه برای نوه عبدالغفارِ معمار باشی از فرمان تازه شاه خبر داد؛ فرمان بازگشایی دوباره قهوه‌خانه‌ها نه در میدان، که در چهار باغ! و با همان لهجه شیرین اصفهانی‌اش تاکید کرده: «من نیمیدونم چی طور می‌شِد تو دلی درگاهی‌آیی این باغآ، قَوه‌خونه عمارِت کرد!»نوه حاج عبدالغفارمعمارباشی هم سری تکان داده و پی حرف را گرفته و گفته: «بله میرزا! اِز اتفاق به منم گفتن که تو کاری عمارتی درخور برا دیواره‌هایی باغآ باشم برا عمارت کردنی چندتا قوه‌خونه!»برعکس نوه‌ حاج رحیم قناد که قناد نشد، نوه عبدالغفار معمار باشی معمار شده بود و در کارِ عمارتِ قهوه خانه ها در بدنه چهارباغ،  این اولین شواهد مداخله در کالبد چهارباغ در همان عصر صفوی‌ست؛ مداخله ای که با رعایت در دستور زبان  عمارت کردن در چهارباغ اسباب روایت مندی را فراهم می‌کند.


چهارباغ در پی روایت تماشاهاست؛ دیدن و دیده شدن؛ چه از بدنه مجوف باغاتِ دو سوی‌اش و رژه‌های در میانِ چهارباغ و چه گاهِ عمارتِ قهوه‌خانه‌ها به دست معمارباشی و چه تا آن گاه که من و خانواده‌ام را هر پنجشنبه به سفرِ چهارباغ می‌کشاند.آها یادم آمد، من بارها نوه عبدالغفار را در خیالِ کودکی ام دیده ام که در چهارباغ قدم می‌زد؛ لابه‌لایِ خیال‌پردازی با پارچه های رنگی یا در دکانِ آن دو برادری که اول شیخ بهایی، کفشِ زنانه می‌دوختند و مادر پاتوق خرید کفش‌های دست‌دوزش آنجا بود.یادم هست که ورودی مغازه‌شان ارسی بود با پنجره‌های رنگی. یا شاید در دکان فاستونی‌فروشی که پدر پارچه کت و شلوارش را از آنجا می‌خرید. یک‌بار هم نوه عبدالغفار را در «عکسخانه باردو» دیدم. اولین عکس پرسنلی‌ام را در شش‌سالگی در باردو گرفتم. تمامی اهل خانواده عکس‌هایی در این عکسخانه دارند؛ از جمله خاله جان زهره که می‌گفت وقتی دایی بزرگم با زن‌دایی نامزد بوده‌اند، اولین عکسش را در عکسخانه باردو گرفتند. تصورش را بکنید، من با چه تعداد اصفهانی قصه هایی از باردو داریم و این قصه‌ها چه طور ما را به‌هم پیوند می‌دهد و به اصفهانمان می‌رساند.شاید روزی فراخوان دادند هر کس در عکسخانه باردو عکسی دارد بیاورد، شاید روزی که راه نجات چهارباغ موزه زنده و پویایی شد تا دوباره اصفهانی اصفهان را به‌جا بیآورد؛یادمان باشد برای بازگشایی‌اش نوه عبدالغفار را هم دعوت کنیم.همه چیز در این فضای شهری برای تماشا فراهم شده است و این کیفیت به طرزی خردمندانه طرازیده  شده است که در طول زندگیِ اصفهانی با تغییراتی اندک اما در یک دستور زبانِ کارآمد روایت هایی راپی هم  برای ساختن اصفهان و اصفهانی فراهم آورد.آخرین باری که نوه عبدالغفار را دیدم، حال خوشی نداشتم. در چیزی که می‌گفتند چهارباغ است، قدم زده بودم اما هیچ آشنایی نیافته بودم. همه چیز غریب بود و برخی ظاهرا نونوار اما بی‌هیچ قرابتی! این موضوع حالم را بد کرده بود، تا به «کتاب‌فروشی فرهنگ سرا» رسیدم؛ تنها آشنای بازمانده! جایی که لذت کتاب و کتاب بازی را بعد از «کتاب فروشی رجایی» برایم تازه کرده بود وآن هم برای اینکه کتاب دیدن بهانه ای بود تا یواشکی به محفل جناب سپاهانی و دوستانشان نزدیک شوم؛ آنها هر از گاهی حرفی و نقلی میانشان بود؛ از گفت و گو درباره واژه‌ای تا گفت‌و‌گو درباره شخصیتی ادیب در اصفهان. همین جا بود که فهمیدم جوادآقای فیض محفل ادبی دارد. او را چون پزشک اطفال بود و پزشک کودکی برادرم، از قبل می‌شناختم. مطبش بی‌نظیر بود؛ با آن حیاط و معماری اواخر قاجار و اوایل پهلوی اول که قدم گذاشتن در آستانه‌اش خبر از مریض‌خانه نداشت، بلکه پر بود از زندگی.به جز این پزشک اهل فرهنگ و ادب، حسن آقای کسایی (خدایش رحمت کند)هم به آنجا آمد و شد داشته است و البته بسیاری دیگر از اهل هنر. باری گفت‌و‌گوی جناب سپاهانی و دوستانش با لهجه‌های اصفهانی شهری که به شعر می‌مانست، این کتاب فروشی را که مغازه پدری جناب سپاهانی بود، به تنها باز مانده آشنا تبدیل کرده است. با آن حال ناخوش نشستم پیش آنها، حالا دیگر من را کمابیش در محفل دوستانشان راه می‌دهند و برایم چای و پولکی مهیا می‌کنند. گفتم:«آقا، من این چهارباغ را نمی‌شناسم. هیچ چیزش آشنا نیست». تایید کردند اما به احوال یک اصفهانی اصیل این طور که «مِگه شوما نمی‌دونسین؟! آ بایِد شوما که با این معمارا و ایناین، بدونین که...»این گفت‌و‌گو حالم را خوش کرده بود، اما باز پی چهارباغ بودم. از فرهنگ‌سرا که زدم بیرون،داشتم به جایی درست کنار کتاب‌فروشی، که محل «دراگ‌استور بوعلی» بود، نگاه می‌کردم.همین موقع، کسی زد سر شانه ام. برگشتم، دیدم نوه عبدالغفار است. گفت: «چیطوری نوه حج رحیم؟»گفتم: «خُب نیسّم نوه حج عبدالغفار! اینجا را نیمیشناسم. پی‌ایی چارباغم که انگار نیس،انگاری هیچ وخ نبودس!»گفت: «پس بیبین من چی‌چی می‌کشم، اما خُبیش اینس که من کاری خودما کردم.»گفتم: «بله، شوما مارا اسیری همی این قِصّا کردین. اصش شوما مَنا اسیری عمارِتا، عمارِت کردن، کردین.»گفت: «مِگه بدس؟ اما خداوِکیلی بیا یه کاری صورت بِدِیم.»گفتم: «چی چی؟ چه کاری؟»گفت: «مِگه تو پی‌ایی تماشا و تماشاهایی چهارباغ نبودی؟ نه توتنا باشیا، خیلیا هسّن. بیاین یه موزه عَلَم کونین، هم من اِز این آوارگی در میام. هم اصفانیا یادشون میاد اصفانا!»