پنج شنبه, 31 خرداد 1397
20:59

حمیدرضا سپهری
مدیر مرکز مطالعات و تحقیقات شهرسازی و معماری ایران


به دستور شاه صفوی، 438 سال پیش از امروز، چهارباغ ساخته شد. مسیری که قبلا در هیچ شهری از ایران نبود و بعدها نیز تا سده هایی مشابه نداشت. او ساخت تا همگان در آن قدم زنان اوقاتی را به تفرج بگذرانند. سیصد و اندی سال بعد،‌ پدرم آن جا را به گونه‌ای به من شناسانید که هنوز آن ایام را با خود دارم. از سی و سه پل تا میدان دروازه دولت، پدر دوستانش را می‌دید و گپ و گفتی داشت و من هم به دنبال او می‌رفتم به تماشا. تماشای در و دیوار، مغازه‌ها، انسان‌ها، تبلیغات سینماها و همه چیز. حال که خاطراتم را مرور می‌کنم و امروز که پرسه‌زنی در شهر را توصیه می‌کنند، من هم چهارباغ را برای پرسه‌ زنی مناسب می‌بینم. خیابانی که ایجاد خاطره می‌کند و سرشار از نقاط مکث و توقف است.امروز جمعه 7:30 بامداد خاطرات قریب 55 سال را از ذهنم می‌گذرانم. دوستم علی خدایی می گوید:‌ «خاطرات آینه های شکسته‌ای هستند که مثل برگ بر درخت زندگی با باد تکان می خورند و تصویرهای گوناگونی را  نشان می دهند.»

 روزهای تعطیل با پدر به چهارباغ می‌رفتم. نرسیده به کوچه فتحیه به سمت دروازه دولت، دو مغازه چسبیده به هم، یکی کتاب‌فروشی بود و یکی گالری نقاشی؛ «کتاب فروشی تاییــــد» و «نگارستان سمبات». همیشه دو تابلوی آبرنگ در ویترین‌های دو طرف ورودی بود و از ویترین سمت چپ می‌شد میز کار هنرمند نقاش را دید. تابلوهای ویترین ساربانی بودند و شتران و شبی به دور آتشی در بیابان که نور زرد آتش چهره ساربانان و شتران را روشن کرده بود. سی و سه پل، پل خواجو، پل مارنان و پل شهرستان که شتران بر روی دو پل آخر در حرکت‌اند.  می نویسند:«دلبتسگی سمبات به پل‌ها، راه‌ها و جاده‌ها در طول عمر هنری‌اش محسوس بود. گویی می‌خواست پلی بزند میان امروز و فردا.» در پای تابلوهایش Sumbat امضا می‌کرد. با پدرم دوست بود. وارد می شدیم و من مبهوت نقاشی های آبرنگ این هنرمند می‌ماندم. در تابستان بعضی از شب ها بعد از غروب با پدرم در چهارباغ راه می رفتیم. بین خیابان پارس (کوالالامپور) و عباس آباد، در دو مغازه نزدیک بهم گالری آبرنگی بود و مینیاتوری: آن هنرمند نقاش آبرنگ نیز در ویترینش، تابلو ساربانان کنار آتش، هارون الرشید و مناره علی و عصارخانه‌ای. پای تابلوهایش را به نام Yerevand امضا می‌کرد.

یرواند می گفت‌: «‌صدها سال است که هر صبح خورشید در میدان نقش جهان طلوع می کند و من هرگاه از این میدان گذشته ام، رنگ و بوی روزهای کودکی ام را احساس کرده ام.»پدر با او هم سلام و علیکی داشت و من هنوز در خاطره ام او را درگالری‌اش می‌بینم که سرگرم نقاشی است! روی میزش در یک ظرف کوچک همواره چندین سکه قدیمی بود. بعدها فهمیدم از کارشناسان خبره سکه های تاریخی است.  سجادی مینیاتوریست، آن وقت ها پیر بود و نشسته بر نیمکت که یک پشتی گودی کمر او را پرمی‌کرد. مینیاتورهای خود را نشسته روی پا می‌کشید. تصویری که از او در ذهنم دارم این طوری است با عینکی روی بینی. با قلم موهایی از موی گربه، چوگان‌بازان را در میدان نقش جهان هنرمندانه می‌کشید. به مغازه اش که می رفتیم به ما چای تعارف می کرد. خوش مشرب بود و پشت کارت ویزیت با بازی خطوط با مهارت چهره ای برای من می‌کشید.

دو روز است هوا بوی باران می دهد؛ نشسته بر کناره پنجره، قهوه ام را مزمزه و یاد آن ایام را در خاطره ام مرور می کنم.با پدر درچهارباغ قدم می زنم و ملاقات پدر با جلیل شهناز، اسدالله وحدت و حیدر صارمی را به یاد می آورم:  ارادتمند جانی والر! کافه قنادی پارک، کاقه قنادی پولوینا، شیرینی ها و بستنی‌های دوران کودکی و نوجوانی چند دهانه مغازه مانده به خیابان شیخ بهایی، بعد از سینما حافظ یک دهانه مغازه بود به اسم کانون وحدت، لوازم مهندسی می فروخت و ماشین های حساب فاسیت با آن آدمک کلاه بوقی در ویترینش. نمایندگی ناسیت را داشت. می شد بهترین کتابچه ها را در کانون وحدت پیدا کرد؛ با جلد مقوای چکشی. آقای وحدت کم‌مو بود و موهایش را از راست به چپ شانه و مرتب می‌کرد. عینک و سیبیلی هم داشت که نه پرپشت بود و نه کم‌پشت. بیشتر بالای لب او را تزیین کرده بود. کت و شلواری گاه تیره و گاه روشن می‌پوشید. وقتی مشغول احوالپرسی با پدر بود، من می‌ایستادم به تماشای نوک‌های قلمی که  کنار همدیگر در جعبه سیاه رنگی مرتب چیده شده بودند. می‌گفتند برای ترسیم نقشه های مهندسی است. هنوز نمی‌دانستم سالیانی بعد یعنی حوالی پاییز  52 با گرافوس درس ترسیم مهندسی را در دانشکده هنرهای زیبا خواهم گذراند و دِسَن‌های دقیقی با نوک های گوناگون گرافوس ترسیم خواهم کرد. از دیگر لوازم کانون وحدت خط کش‌های محاسبه بود و پانتوگراف و اشل که همه برای پسر جوانی مانند من حیرت انگیز بود. پدر در خانه کار با خط کش محاسبه و پانتوگراف را به من و برادرم یاد داد و او نیز تا سال های دوم و سوم دانشکده خط کش محاسبه ابزار کارش بود تا آنکه ماشی حساب های HP رایج شد.


در کنار این کانون، خشکبار فروشی بود. کُره‌های شیشه ای رنگارنگ بزرگی را برای زیبایی از سقف آویزان کرده بود .فروشنده با صورتی گرد در میان‌سالی مویی بر سر نداشت. در حین سلام و علیک ناخنکی به خوراکی‌های مغازه می زدیم،‌ گونی های مملو از میگو خشک‌شده صورتی رنگ با بوی خاصش مشام را می‌آزرد. کنار شهرداری بازار ماهی فروشان را می‌بینم. ماهی های دودی را آویزان کرده و دیگر ماهی‌ها در کف مغازه پخش بودند. تئاتر اصفهان که نمی دانم چرا آنجا بود و مرحوم فرهمند که اجراهای ماندگاری بر روی صحنه داشت و ما به تماشا می رفتیم. روبه‌روی شهرداری سر کوچه ای که دیگر وجود ندارد، ولی امتدادش قابل شناسایی است، پارچه فروشی مردانه ای بود به نام ابراهیمیان که فاستونی های انگلیسی اسپورتکس می‌فروخت و پدر مشتری دائمی او بود. گویا قبلا کفش نیز می فروخت که پدر چند جفت از آنها را داشت و هنوز گاهی یک جفت میخکوب آن را من می‌پوشم.

قهوه ام را می نوشم و از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. برف شروع شده است. فرصتی شد که با پدرم در چهارباغ قدم بزنم و تصاویری از خاطراتم را در آینه های آویخته به درخت زندگیم نگاه کنم. سالیانی است دیگر با پدر در چهارباغ قدم نزده ام.  نقاشی «عصارخانه» سمبات تزئین دیوار خانه یکی از دوستان است و «مناره علی و هارون ولایت» یرواند بر دیوار اتاق کار من به یادگار نگهداری می شوند. «چوگان بازان» سجادی نیز یادگار پدر است بر دیوار اتاق برادرم.  اگر چهارباغ امروز بخواهد خاطره ساز شود، باید دوباره شناخته شود؛ چهارباغی که هر چند دهه انگار پوست عوض می‌کند.