چهارشنبه, 26 تیر 1398
13:29

فرشته ثابتیان
کارشناسی ارشد مطالعات میراث جهانی


امان از دست اصفهانی‌ها! آدم هزار قسم هم بخورد که اینبار چیزی نمی‌خرد، بازهم کاسبهای میدان نقش جهان و بازار قیصریه می‌دانند چطور نرمش کنند و به او بقبولانند که این جنسی که دستشان است را هیچ جای دیگری پیدا نخواهند کرد! گفتم ولی این همان است که دوتا مغازه آن طرف تر هم دارند می‌فروشند؟ فروشنده با نگاهی حاکی از «اختیار دارین!» توضیح داد که رو و زیر جنس را اگر نگاه کنید تفاوت را خواهید فهمید. واقعا نمی‌شود در مقابل زبان چرب و شیرین فروشنده‌های صنایع دستی تاب آورد. جذابیتش هم به این است که ابزار کار را آورده‌اند توی مغازه‌شان. همین‌جا که نشسته‌اند قلمزنی می‌کنند، خاتم می‌سازند یا با مهر روی پارچه‌ها می‌کوبند و سفره قلمکاری درست می‌کنند که در دنیا نظیر ندارد. سفره را با چک و چانه تا زد و در کیسه پلاستیک داد به دستم. «شوما ببر مقایسه کون، اگر لنگی همین بودا من پس ورمی دارم، اصش اون یکیا ازدون می‌خرم». اینجا بود که نه به اجبار، بلکه با رضایت کامل سفره‌ زیبا را خریداری کردم و یکی دو هفته بعد وقتی باید به دیدن استاد راهنمای آلمانی‌ام می‌رفتم و برایش سوغاتی نبرده بودم، به یاد سفره افتادم. آن را کادوپیچ کردم و بردم خدمت خانم. پیش خودم هم فکر می‌کردم که آخ، چرا دوتا نخریدم! و به خودم وعده دادم که چند وقت دیگر بازهم به اصفهان می‌روم و می‌توانم لنگه‌ همان سفره را دوباره پیدا کنم، اگرچه هنرمند سازنده‌اش اصرار داشت که لنگه‌ آن پیدا نمی‌شود. اصلا وقتی آدم دارد صنایع دستی می‌خرد، باید دوتا بخرد. یکی برای هدیه به دیگران و دیگری برای خوشحال کردن دل خودش. این خوشحال کردن دو جانبه هم خیلی لذت دارد. بگذارید یک حکایت از سفر آمریکای جنوبی برایتان تعریف کنم. لاپاز، پایتخت بولیوی، شهر عجیبی‌ است. انگار که شهر را توی چاله‌ دهانه یک آتشفشان ساخته باشند، خانه‌های بی‌شکل آجری با چیدمان نامنظم تمام فضا را پر کرده‌اند و به خاطر ارتفاع زیاد منطقه، درخت به چشم نمی‌خورد. اما عجیب‌تر از این منظره‌ حیرت‌انگیز، مردم این شهر هستند؛ طیف وسیعی از تنوع فرهنگ و لباس را در خیابان های این شهر می‌شود دید. شگفتی لاپاز وقتی تکمیل می‌شود که متوجه می‌شوی بازاری در این شهر هست به اسم بازار جادوگرها. مغازه‌هایی کوچک مملو از انواع طلسم‌ها و طلسم‌شکن‌ها که فروشنده‌ با توجه به مشکلی که با آن مواجه هستی برایت نسخه می‌پیچد که بسوزانی و بجوشانی و بنوشی و به مراد دلت برسی. در این بازار بساط فالگیرها هم بسیار گرم بود و در کل جای عجیبی بود برای تجربه کردن. در بین این مغازه‌ها، مثل خیلی بازارهای محلی در  آمریکای لاتین، صنایع دستی فروخته می‌شد. از دستبافته‌هایی مثل جوراب و دستکش گرفته تا پتو و پانچوهای پشم آلپاکا که بشود سرمای استخوان سوز بولیوی را با آنها تاب آورد. داشتم به تنهایی در بازار جادوگرها در لاپاز قدم می‌زدم که یک شال رنگی نظرم را جلب کرد. رفتم داخل مغازه و با پیرزن فروشنده گرم صحبت شدم. این قمیتش چند است، آن جنسش از چیست، آیا اینها دست‌بافند یا ماشینی و ...؟ وقتی کوه جوراب ها را نشانم داد و گفت خودش اینها را بافته، تنها یک لبخند زدم. زنان بسیاری را در لاپاز دیده بودم که دستکش و جوراب و پلوور می‌بافند، آنها و چین و چروک دور چشمها و پینه روی انگشت هایشان را می‌شناختم. این خانم تنها یک فروشنده بود و البته نسبت به سایر فروشنده‌های صنایع دستی، کارش را خوب می‌دانست. خیلی قیمت ها
را بالا نمی‌برد تا مشتری را  نپراند. همانطور که تبلیغ دستکش و کلاه می‌کرد به کار بقیه توریست ها هم می‌رسید. وقتی میز پر از بافتنی را کنار زد تا از آن پشت جوراب های کلفت ساقه بلند برای یکی از مشتری‌هایش بیرون بیاورد چشمم به نارنجی کدر و ملایمی افتاد که پشت میز پنهان شده بود. گفتم بده اینها را ببینم. کیف بودند. کیف های کوچک مستطیل شکل که تنها به اندازه یک کتاب جا داشتند. جنسشان مثل گلیم‌های نازک بود، گلیم های نازک بدون طرح، تنها با تغییر دو سه سایه از رنگ. پیرزن فروشنده گفت اینها از پارچه‌های عتیقه درست شده‌اند، در واقع از پانچوهای عتیقه. گفتم من آن پارچه‌های عتیقه را می‌شناسم. این آنقدرها قدیمی نیست. پیرزن دست و پایش را گم نکرد. یک مشت کیف پول از جنس همان پارچه‌های عتیقه پانچو که می‌شناختم جلویم ریخت و شروع کرد به تبلیغ کردن. اما من به آنها نیم‌نگاهی انداخته، نظرم به کیف های گلیمی نارنجی رنگ برمی‌گشت. دوستشان داشتم. یک حس خوبی داشتند. ساده و بی‌هیاهو بودند. گفتم از اینها دوتا بده. پیرزن از اینکه بالاخره دارد به مشتری‌اش چیزی می‌فروشد سر ذوق آمد. یک پشته از کیف ها را از پشت میز آورد و جلویم روی میز کوه کرد تا انتخاب کنم. من هم دقیقا می‌دانستم که کیف را برای چه کسی انتخاب کرده‌ام.در لاپاز دسترسی به اینترنت مشکل بود. حتی وجود کافی‌نت‌ها تضمین نمی‌کرد که به اینترنت وصل بشوی. فضا یک جور شبیه به 15 سال پیش ترکیه بود. بعد از ظهرها کافی‌نت‌ها پر می‌شد از نوجوان هایی که بعد از مدرسه برای بازی کامپیوتری می‌آمدند و البته سریع‌ترین کامپیوترها را می‌شناختند و زود اشغالشان می‌کردند. دستگاه های باقی‌مانده همیشه یک مشکلی داشتند، یا آهسته کار می‌کردند، یا در حین کار قطع می‌شدند، یا حتی به اینترنت وصل نبودند. فرصت و طاقت توریست ها به اندازه‌ای بود که ایمیل و یکی دو صفحه را ببینند و بروند پی کارشان. پشت کامپیوتری در گوشه اتاق طبقه بالایی و در کنار نوجوان های پر سر و صدا نشستم و صفحه پیغام را باز کردم. برای ئه‌سرین پیغام نوشتم که برایت یک کیف خریدم، اما نمی‌دانم چطور برایت بفرستم. واقعا هم نمی‌دانستم. بولیوی تا سوئد، خیلی دور و دور از دسترس به نظر می‌رسید. وقتی جواب پیغامم را می‌خواندم انتظار دیدن آن همه ابراز احساسات هیجان‌زده را نداشتم. یک جواب بلند بالا و مملو از شوق برایم فرستاده بود و در آخر اینکه کی این‌طرف ها می‌آیی؟ بگذار وقتی داری می‌آیی برایم بیاور. خنده‌ام گرفت. وقتی آدم در خیابان های شیب‌دار لاپاز باشد، چطور فکر سفر به جای دوری مثل سوئد را می‌کند؟ اما ظاهرا بازار جادوگرها بدون طلسم هم مراد دل بازدید کننده‌ها را می‌داد! کمتر از یک سال بعد از این داستان به مراسم عروسی یکی از دوستانم در استکهلم دعوت شدم و این بهانه‌ای شد برای رفتن و تحویل دادن کیف به صاحبش. حالا هم هر بار کیف خودم را استفاده می‌کنم، به یاد ئه‌سرین هم هستم و خوشحالم که از آن، دوتا خریده‌ام.

 

Take a Pair of Handicrafts
Fereshteh Sabetian


The purpose of this article is to encourage tourists to purchase handicrafts in pair, and not single. Why? Because if you give one away as souvenir you are still left with one! You see, I purchased a beautiful Qalamkar tablecloth, hand-woven and block-printed in Qeysarieh Bazar in Isfahan. The shop owner was actually doing the block-printing right inside the shop, so my eyes were pleased by watching the craftsmanship in action. The shopkeeper told me that I can not find a similar pattern, not only in the Bazar, but also in the whole world! To prove that, he said “I will buy the similar one from you, if you can find it”. As I LOVE handicrafts and especially the ones that are practical, beautiful and affordable, I immediately purchased the tablecloth and put it inside my luggage to take it to Germany. A few weeks later, I was about to see my supervisor, and decided to give the tablecloth to her as a present. Sure she loved it, and I comforted myself by saying I will be back to Isfahan as soon as possible to purchase another one! Haven’t done it yet. This, reminds me of another story, of purchasing handicrafts in another side of the planet. I was in La Paz, Bolivia, walking through strange and curious Witch Market (Mercado de las Brujas), where I decided to purchase something. First going for a shawl, then changing my mind to buy gloves and hand-woven socks, finally I ended up purchasing two identical shoulderbags, very simple, beautiful pieces of art which were made out of recycled ponchos. I purchased one for a dear friend of mine, who’s living in Sweden, and sent her a message on facebook in the evening: “I bought a shoulderbag for you, but don’t know how to send it from here”. Her reply was superb! She was so happy about it that told me you need to come and bring the bag with you. “Eh… to Stockholm?” Sweden seemed so far from Bolivia that I just laughed at her. But you never know about the magic of Witch Market. Less than a year later I was invited to a friend’s wedding in Stockholm! And since then, anytime I use the shoulderbag, I remember my friend, and the strange journey I had with her bag.