چهارشنبه, 26 تیر 1398
13:13

متن  نفیسه حاجاتی    
روزنامه نگار

 

یک بار نصف شب در اتاق هتل از خواب پریدم. گیج بودم. زنگ زدم به رسپشن گفتم: «ببخشید آقا، یک سوال داشتم. فکر نکنید دارم مسخره‌بازی درمی‌آورم یا نصف شبی دیوانه شده‌ام! فقط به من بگویید الان در کدام کشور هستم؟!» سفر جایگاه ویژه‌ای در زندگی «روبی روی» دارد؛ چنان با زندگی‌اش آمیخته که خودش می‌گوید: «شبیه نفس کشیدن است؛ مثل آب. بدون سفر، نمی‌توانم زندگی کنم». زندگی‌اش پر است از سفرهای کاری، تفریحی و آموزشی؛ سفرهایی که از یک روز تا هشت ماه طول کشیده‌اند. او البته تاکید می‌کند که همیشه طوری برنامه‌ریزی کرده که هشت ماه بیشتر از خانه‌اش در مونترآل دور نباشد. قراردادهای کاری‌اش را هم برهمین اساس تنظیم می‌کند. 23 سال پیش، روبی کارش را به عنوان یک راهنمای تور در مونترآل کانادا آغاز کرده و حالا نایب رییس فدراسیون بین‌المللی راهنمایان تور است. او تا به حال به بیش از 100 کشور سفر کرده و در سال 2012 به عنوان یکی از 100 وبلاگنویس برتر دنیا در زمینه گردشگری انتخاب شده است. روبی روی در آخرین هفته از بهمن‌ماه برای چهارمین بار به ایران آمد. از تهران به مشهد و طرقبه رفت تا در هشتمین گردهمایی راهنمایان تور ایران شرکت کند. او در این سفر یک هدف عمده داشت و آن این بود که امکان میزبانی ایران برای کنوانسیون بین‌المللی راهنمایان تور در سال 2017 را بررسی کند. بعد از اینکه ایران توانست در پراگ از سنگاپور و دو کشور دیگر پیشی بگیرد و برنده رقابت میزبانی شود، او به عنوان بازرس فدراسیون به ایران آمد تا ببیند آیا ما امکان برگزاری این کنفرانس را داریم یا نه. در این سفر، او در کارگاه پراگ برای شرکت‌کنندگان صحبت کرد، در نشست خبری به سوالات خبرنگاران پاسخ داد، همراه با گروه‌های مختلف به بازدید از جاذبه‌های دیدنی خراسان رضوی رفت و با راهنمایانی که از سراسر کشور به مشهد آمده بودند، گفت و گو کرد. در پایان آخرین روز حضور روبی روی در مشهد، با او همراه شدم تا درباره «سفر» صحبت کنیم. بعد از شام در رستورانی در طرقبه، تا موقع رسیدن به هتل برایم از زندگی‌اش گفت. گرم صحبت بودیم که به هتل طرقبه رسیدیم. در لابی شلوغ هتل، میان سلام و احوالپرسی با راهنمایان تور که در گوشه و کنار لابی، داشتند با همکارانشان حرف می‌زدند، صحبتمان را ادامه دادیم و رسیدیم به توصیه‌هایی که او برای راهنمایان تور ایران داشت. ترجمه گفت و گوی من با روبی روی، نایب رییس فدراسیون جهانی راهنمایان تور و کسی که «سفر» تمام زندگی‌اش است، را در ادامه می‌خوانید.

 

 

صحبت که می‌کردیم گفتید سفر سهم زیادی در زندگی‌تان دارد، چطور سفر این قدر برایتان جدی شد؟
بله. من کانادایی هستم. اهل مونترآل؛ بخش فرانسه زبان جزیره! سال‌هاست در حیطه سفر و گردشگری کار می‌کنم. سفر می‌کنم برای زندگی. از کودکی همیشه عاشق سفر بودم. اول با خانواده و بعد سفرهای مستقلم را شروع کردم و به سمتی رفتم کصه سفر تمام زندگی‌ام شد. حالا به 12 زبان صحبت می‌کنم؛ شش تا را به خوبی از جمله انگلیسی، فرانسه، عربی، هندی، روسی و بنگالی و بقیه را هم به طور متوسط می‌دانم.

 

 

معمولاً سفرهایتان چگونه است؟ همه‌شان کاری هستند؟
ببینید، بیشتر مردم تعریفشان از سفر این است که مقصدی را انتخاب کنند و دو، سه روز یا یک هفته در آن جا بمانند ولی من حالا سال‌هاست از آن مدل سفرها عبور کرده‌ام. وقتی 20، 22 ساله بودم این طوری سفر می‌رفتم ولی بعد به این نتیجه رسیدم که این طوری نمی‌توانم روح و زندگی واقعی آن مقصد را درک کنم و جای پایم را به جا بگذارم. بنابراین در سال 2002 نوع دیگری از سفر را آغاز کردم؛ مثلاً یک سال قبل از آنکه به ریاست فدراسیون بین المللی راهنمایان تور منصوب شوم، تصمیم گرفتم زبان عربی یاد بگیرم. بنابراین یک آپارتمان در قاهره اجاره کردم؛ جایی که در همسایگی‌ام هیچ کس انگلیسی نمی‌دانست و من هیچ چاره‌ای نداشتم به جز اینکه عربی صحبت کنم. برنامه زندگی‌ام این بود که هر روز صبح از خانه‌ام تا مدرسه پیاده می‌رفتم و در کلاس عربی شرکت می‌کردم. از آنجا می‌رفتم سر کار که یک شرکت مسافرتی بود. بعد از کار هم نوبت کلاس حرکات ریتمیک بود! من قسمتی از شهر شده بودم. حالا می‌توانم ادعا کنم هیچ کس مثل من نتوانسته قاهره را درک کند. بعد چون عربی می‌دانستم به عمان، سوریه، لبنان و خیلی از کشورهای دیگر هم رفتم. بعدا در هند ( ریشه و اصل و نصب من به هند می‌رسد) هم همین‌طور بود. بعد از انقلاب مصر، من قراردادهای کوتاهی با کشورهای مختلف بستم در زمینه طراحی جلسات و برنامه‌ریزی کنفرانس‌ها. بنابراین کلکته هند را به عنوان پایگاهم انتخاب کردم. چون پدرم بنگالی بود و فامیل‌هایی داریم که بخشی از سال را به هند می‌روند. بنابراین آنجا احساس راحتی می‌کنم. در هند من نوشتن یک کتاب را آغاز کردم؛ کتابی درباره پدرم. در مدتی که آنجا زندگی می‌کردم با کسانی که پدرم را زمانی که در هند زندگی می‌کرد، می‌شناختند صحبت کردم و اطلاعات زیادی درباره‌اش پیدا کردم. عکاسی و مستندسازی هم دو کار دیگری بودند که آنجا انجام دادم، بنابراین بدون اینکه از قبل برنامه‌ریزی کرده باشم حاصل چند ماه زندگی در هند، انجام یک پروژه خیلی ارزشمند شد.

 

 

زبان هندی را هم در همان زمان زندگی در کلکته یاد گرفتید؟
 نه، بعد از آن بود که تصمیم گرفتم هندی یاد بگیرم. باید جایی را انتخاب می‌کردم که عاشقش باشم و از زندگی در آنجا لذت ببرم. می‌دانی، من عاشق کاخ و بناهای سلطنتی مربوط به شاه و ملکه و هر چیزی که به سلطنت مربوط باشد، هستم. مناطق بیابانی را هم دوست دارم. برای همین راجستان را انتخاب کردم. یک کلمه هم از زبان هندی نمی‌دانستم. یک تاکسی گرفتم و موفق شدم یک آپارتمان اجاره کنم. برای 10 هفته هر صبح برای کلاس سه ساعته زبان به مدرسه می‌رفتم، بنابراین در پایان هفته اول یاد گرفتم بنویسم. در هفته دوم یاد گرفتم بخوانم و در هفته سوم آرام آرام کلمه‌ها در مغزم روشن شدند! دقیقاً به خاطر اینکه هر روز مجبور بودم از این زبان استفاده کنم و البته با خانواده‌هایی سر و کار داشتم که یک کلمه هم انگلیسی بلد نبودند. به هر حال برای من زبان، غذا و هنر هر کشور خیلی مهم هستند و حالا در شهرهای مختلفی، همکلاسی و دوست دارم و جاهایی هستند که هر چند سال یک بار دوباره به‌ آنها سرمی‌زنم. زمان‌هایی که آزاد هستم هم معمولا به کتابخانه‌های عمومی شهرها می‌روم و کتاب هایی را انتخاب می‌کنم تا نحوه شکل‌گیری و پیشرفت شهر را بفهمم. در ایتالیا هم همین طور بود. در فرانسه هم زندگی کردم و البته در لندن. اما لندن فرق داشت. نرفته بودم که زبان یاد بگیرم فقط برای دیدن آن فضاهای سلطنتی‌شان و البته سر زدن به فامیل رفتم. کوبا را به خاطر سالسا و اسپانیا را هم به خاطر فلامینکو رفتم. عادت دارم با هر شهر قرابتی ایجاد و شهر را از آنِ خودم کنم.

 

 

این مدل سفرها که بیشتر به سمت زندگی می‌روند، چه حسنی دارند؟
وقتی این طوری به شهری سفر می‌کنم، بیشتر به جزیی از آن فضا تبدیل می‌شوم و بیشتر با مردم محلی همذات پنداری می‌کنم. در حالی که وقتی سفر کاری می‌روم برنامه سفر دست خودم نیست. برایم برنامه‌ریزی کرده‌اند که در هتل هایی مثل شرایتون بمانم و در ساعاتی که آنها تعیین می‌کنند جلساتی داشته باشم. ولی وقتی خودم سفر می‌روم، قوانین خودم را دارم؛ مثلا اینکه بیشتر وقتم را با محلی‌ها بگذرانم. غذاهای محلی بخورم. از اجناس محلی و سوپر مارکت‌های کوچک شخصی خرید کنم. اگر سوغاتی می‌خرم، از ساخته‌های همان محل باشد. می‌توانیم اسمش را بگذاریم گردشگری پایدار! باید طوری سفر بروید که در ذهن آدم‌های آن محل جایی داشته باشید. من همیشه می‌گویم من همیشه تاکید می‌کنم که توریست نیستم، مسافر هستم. من همیشه تلاش زیادی برای آموختن می‌کنم؛ مثلا الان که برای کنفرانس به ایران آمده‌ام سعی می‌کنم حداقل کمی زبان فارسی یاد بگیرم.

 

 

دیدم که در این چند روز برای هر بازدید با یک اتوبوس همراه شدید و در مواقع مختلف با راهنماها صحبت کرده‌اید. وضعیت راهنماهای تور در ایران را چطور می‌بینید؟
در مورد راهنماهای تور چیزی نمی‌توانم بگویم، چون فقط یک راهنمای تور دیدم اما در مورد راهنمای توریست یا راهنمای محلی چرا می‌توانم بگویم که به هر حال همه ما شهر و کشورمان را دوست داریم. و در مورد برنامه‌ریز و برگزارکننده تور، می‌توانم بگویم من یک ایرانی را در این زمینه می‌شناسم که به کانادا هم سفر کرده بود. او مورد قبول بود ولی مطمئنم که در این زمینه آموزش ندیده بود.

 

 

این سفر چطور بود؟
در واقع، من هنوز خیلی ایران را ندیده‌ام. با اینکه این چهارمین بار است که می‌آیم ولی همیشه تهران بوده‌ام. فقط این بار توانستم شهرهای بیشتری را ببینم، ولی کلا من با ایرانی‌ها بزرگ شده‌ام و الان در این سفرها تازه دلیل برخی از رفتارهایشان را می‌فهمم و هر بار می‌گویم: «آهان! پس دلیلش این بود». بچه که بودم درباره عمرخیام چیزهای زیادی می‌خواندم و حالا که در این سفر رو به روی بنای یادبودش در نیشابور ایستادم، تازه فهمیدم چرا آن شعرهایش را می‌خواندیم! در حالی که اهمیتش را زمانی که 16،17 ساله بودم متوجه نمی‌شدم. خیلی چیزهای کوچک دیگر هم بودند که در این سفر متوجه شدم؛ مثلا اینکه زعفران کلا یک گل نیست. بلکه آن بخش درونی گل است که باید حتما پیش از طلوع آفتاب چیده شود وگرنه مزه‌اش از بین می‌رود. خیلی چیزها هستند که فقط می‌توانیم از طریق صحبت کردن با مردم محلی آنها را متوجه شویم و البته اینکه در این سفر متوجه شدم که چه قدر فرهنگ ایران در جهان گسترش یافته است.

 

 

ایران را از منظر گردشگری چه طور می بینید؟
ایران از جنبه‌های مختلف برای جهان رازآمیز و جذاب است. مخصوصا به خاطر فرهنگش، به همین دلیل هم مردم جهان کنجکاوند که این کشور را از نزدیک ببینند. این روزها مردم به صورت متفاوتی سفر می‌کنند. آنها همیشه دنبال جاهایی می‌گردند که ناشناخته‌اند. البته گروه‌های مختلفی از گردشگران را داریم؛ دسته اول کسانی هستند که زیاد سفر نمی‌کنند و خب چون خیلی می‌شنوند که ایران امن نیست، معمولاً این مقصد را انتخاب نمی‌کنند. ولی دسته دوم که ریسک‌پذیرند، می‌گویند بگذار برویم ببینیم چه می‌شود! ولی در کل برای هر کشوری مهم است که صنعت گردشگری‌اش را رونق ببخشد، چون گردشگری صنعتی است که سریع‌ترین رشد را دارد و خب ایران هم دارد در این راه قدم برمی دارد، ولی باید این حرکت سریع‌تر شود. رازآمیز بودن ایران دو جنبه خوب و بد دارد؛ کسانی مثل من هستند که از چیزهایی که درباره این کشور در اخبار و رسانه‌ها می‌گویند، نمی‌ترسند؛ مثلا من با وجود همه حرف‌های منفی، اینجا هستم. ولی مردم معمولا فراموش می‌کنند که سیاست و مردم از هم جدا هستند. از طرفی ما گردشگران ماجراجو داریم که دوست دارند کشورهایی را ببینند که معمولا همه نمی‌روند. بعضی‌ها هم هستند که دقیقا می‌خواهند به کشورهایی که خیلی به عنوان مقصد گردشگری حساب نمی‌شوند و با مشکلاتی درگیرند بروند و کمکی بکنند این افراد هم گردشگر محسوب می‌شوند، ولی قصدشان تفریح نیست بلکه برای کمک یا همکاری مثلا به سوریه سفر می‌کنند و این هم یک روش دیگر است برای اینکه جای پایتان را در مقصد سفرتان به جای بگذارید.   

 

 

اصلا به نظر شما کارکردها و اهمیت سفر در چیست؟
اولین کاری که سفر برای شما انجام می‌دهد این است که چشمانتان را باز می‌کند. همیشه باید با چشمان باز و هوشیارانه سفر کنید و بتوانید خودتان را با همه شرایط مقصد وفق بدهید. ببینید من مجبورم روسری سر کنم. آیا از این کار لذت می‌برم؟! نه واقعا، ولی خب فقط یک هفته است و من باید خودم را با شرایط وفق بدهم. به هر حال هیچ گردشگری نمی‌تواند خلاف فرهنگ و تاریخ یک کشور عمل کند و باید خودش را با شرایط تطبیق دهد؛ مثلا حتی در مورد زبان بدن باید خودتان را با فرهنگ کشور مقصد وفق بدهید؛ مثلا در کشورهای شرقی در دادگاه اگر متهم سرش را پایین بیندازد و مستقیم در چشمان قاضی نگاه نکند، نشانه ندامت و احترام است ولی معنای این حرکت در کشورهای شرقی این است که دارید دروغ می‌گویید!

 

 

شما به عنوان کسی که سال‌ها در زمینه راهنمای تور تجربه دارید و با راهنمایان تور کشورهای مختلف همکاری می‌کنید، چه توصیه‌هایی برای راهنمایان تور ایران دارید؟
اولین نکته این است که با گردشگرانی که به کشور، استان یا منطقه شما می‌آیند خیلی گشاده‌رو باشید و سعی کنید برای جلوگیری از هر گونه سوءتفاهمی برایشان توضیحات لازم را بدهید. در توضیح دادن دریغ نکنید، چون در غیر این صورت ممکن است شرایطی پیش بیاید که به او بر بخورد یا اتفاقی بیفتد که خاطره بدی در ذهنش به جا بگذارد؛ مثلا با این جمله شروع کنید که: « می‌دانم ممکن است خوشتان نیاید ولی برای چند روزی که اینجا هستید لطفا...» حتی می‌توانید کمی در این مورد شوخی کنید یا کاری کنید که وفق پیدا کردن با این شرایط برایشان راحت‌ و جالب بشود. باید توجه کنید که گردشگر از کدام کشور آمده. شرایط آنها را بدانید و بعد در مواقعی که شرایط شما با شرایط آنها فرق دارد، برایشان توضیح بدهید تا غافلگیر نشوند؛ مثلا بگویید شما معمولا در این مواقع، این طوری رفتار می‌کنید ولی در ایران باید این طوری رفتار کنید. البته به هر حال، توریست‌هایی که به ایران می‌آیند از آن مدل توریست‌ها که برای تفریح و خوش گذرانی به برخی کشورها و شهرهای ساحلی می‌روند، نیستند. بنابراین باید هوشمندانه با آنها رفتار کرد؛ مثلا اگر قرار است برای رفتن به اماکن مذهبی چادر سرشان کنند، برایشان توضیح بدهید که چطور باید با چادر راه بروند که زمین نخورند. یا اینکه مثلا در برخی از کشورها مردم از پلیس می‌ترسند، بنابراین وقتی در خیابان پلیس‌های زیادی ببینند احساس عدم امنیت می‌کنند. همه این تفاوت‌ها و تضادهای فرهنگی را باید برای گردشگران توضیح داد و روشن کرد.

 


اگر بخواهید چند مورد عجیب که در سفرهایتان به کشورهای مختلف با آنها برخورد کرده‌اید را نام ببرید، آنها چه چیزهایی هستند؟
موارد عجیب و غیرعادی؟!... اولین چیزی که حسابی من را عصبانی می‌کند و نمی‌توانم تحملش کنم این است که مردم در خیابان آشغال بریزند. چیزی که در هند، چین و مکزیک خیلی وجود دارد. همین اواخر من در منطقه‌ ساحلی بسیار زیبایی بودم که محل مناسبی برای یوگا و توریسم سلامت بود، اما در نزدیکی این محل جایی برای سوزاندن زباله‌ها بود که بوی خیلی بدی داشت. بعد از اینکه غذای گیاهی‌ات را می‌خوردی و از آرامش ساحل لذت می‌بردی، وقتی از خیابان ساحلی می‌گذشتی با این بو مواجه می‌شدی که تمام فضا را پر کرده بود. دومین چیز عجیبی که باعث می‌شود از کوره به در شوم، بوق زدن‌های ممتد و آلودگی صوتی است که در بیشتر کشورهای آسیایی (کمتر در ایران) دیده‌ام. و سومین نکته هم حمل و نقل ماشینی است. وقتی به شهری می‌روی که پر از وسایل حمل و نقل موتوری است که باعث آلودگی هوا هم می‌شوند، حسابی ناراحت‌کننده است. این درست برعکس مدل زندگی ماست. من سعی می‌کنم پیاده روی و دوچرخه سواری کنم و از مترو به جای اتومبیل شخصی استفاده کنم. یادم هست که یک بار در هند به یک نفر که داشت در خیابان زباله می‌ریخت، گفتم همه ما روی یک سیاره زندگی می کنیم، بنابراین وقتی تو آلودگی ایجاد می‌کنی و پلاستیک را در محیط زیست می‌ریزی، ممکن است پنج سال بعد اثرش را من در زندگی ام، آن سر دنیا در کانادا ببینم؛ بنابراین در کل هر نوع آلودگی، من را عصبانی و ناراحت می‌کند و نمی‌توانم تحملش کنم.

 

 

چیزی که این روزها ما در ایران می‌بینیم این است که تعداد توریست‌هایی که در رده سنی 50 تا 80 سال هستند نسبت به توریست‌های جوان بسیار بیشتر است. به نظر شما چرا اینگونه است و برای جذب توریست‌های چه باید کرد؟
اینکه چرا توریست‌های جوان کمتر به ایران می‌آیند، یک دلیل ساده دارد؛ اینکه وقتی 15، 18 تا 25 ساله هستید، دوست دارید درباره فرهنگ‌های مختلف بیشتر بدانید، ولی فقط این نیست. دوست دارید خوش گذرانی کنید و خب در این مورد ایران هنوز امکاناتی را فراهم نکرده است. فعلا فقط کسانی که به اماکن تاریخی و میراث فرهنگی علاقه مندند، ایران را برای سفر انتخاب می‌کنند. من زمانی تورهای 18 تا 35 سال را مدیریت می‌کردم. در این مدل تورها؛ مثلا حدود 50 گردشگر داشتم که همه با موتور به یک مقصد گردشگری می‌رفتیم. می‌توانم بگویم بخشی از آنها واقعا به خاطر دیدن جاذبه‌های گردشگری آمده بودند شب‌ها زود می‌خوابیدند تا صبح زودتر بیدار شوند و جاهای بیشتری را ببینند، اما تعدادی دیگر فقط می‌خواستند بخندند و خوش گذرانی کنند. دسته سوم هم بودند که اصلا نه به گروه اهمیت می دادند و نه به مقصد و مسیر گردشگری، این‌ها فقط به فکر زیاده‌روی در خوردن و وقت تلف کردن بودن. و خب همه این‌ها اقتضای سن است. هر چه سن آدم بالا می‌رود، از وقت تلف کردن و فکر کردن به خورد و خوراک دور می‌شود و چیزهای دیگری برایش اهمیت پیدا می‌کنند. از طرف دیگر در مورد ایران، حقیقت این است که انواع مختلف هتل‌ها را نداریم و مشکل سرویس‌های بهداشتی هم هست. من خیلی غافلگیر شدم از اینکه دیدم در بهترین هتل تهران، فقط سه توالت زنانه نزدیک سالن کنفرانسی که حدود 200 تا 250 نفر ظرفیت داشت، وجود دارد. که دو تا از آنها هم تولت ایرانی بودند. این نکته مهمی است. من سابقه کار کردن در هتلی با 1060 اتاق را دارم با اتاق کنفرانسی به گنجایش هزار نفر. آنجا 20 توالت زنانه و 20 توالت مردانه داشت. من آنجا تحقیقی بر روی مدت زمانی که زنان و مردان در دستشویی می‌مانند انجام دادم و فهمیدم این مدت برای زنان بیشتر است،بنابراین تعداد دستشویی‌های زنانه می‌بایست بیشتر باشد و تازه وقتی توالت شرقی باشد، این مدت زمان بیشتر هم می‌شود. این فقط یک مثال بود، اما خیلی نکته مهمی است. نکته بعدی این است که مذهب در ایران نقش پررنگی دارد و این شرایط خاصی را به وجود آورده؛ مثلا من تا آخرین لحظه نمی‌دانستم که بالاخره به ایران می‌آیم یا نه و خب وقتی آمدم، فقط دو پیراهن بلند داشتم که یکی‌شان را پوشیدم، چون اصولا از پیراهن‌های بلند خوشم نمی‌آید. وقتی به فرودگاه تهران رسیدم. یک خانم چادری با عصبانیت به من نزدیک شد و چیزهایی گفت که نفهمیدم. بعد فهمیدم می‌گوید«چرا لباس بلندتری نپوشیده‌ام؟» من گفتم که خب لباسم که کوتاه نیست! و من مال اینجا نیستم. و او گفت«من از کجا بدانم تو خارجی هستی و از جنوب ایران نیامده‌ای؟!» وخب اگر کسی دیگر به جای من بود از این اولین برخورد حتماً می‌ترسید.

 

 

احتمالا اشکال از آموزش‌هاست. باید آموزش‌های خاصی در این مورد داده شود.
بله، البته ولی خب اگر  واقعاً می‌خواهید که توریست‌ها به ایران بیایند، همه مردم ایران باید این هدف را دنبال کنند و بخواهند که این اتفاق برای گردشگری کشور بیفتد.

 

 

برای خوانندگان مجله ما توصیه گردشگرانه‌ای دارید؟
مهم ترین چیزی که می‌توانم بگویم این است که هر چه بیشتر سفر کنید، بهتر است. من فکر می‌کنم سفر یک نوع آموزش است که از هیچ راه دیگری نمی‌توانید به نتایج آن دست پیدا کنید. اصلا قابل مقایسه با کتاب خواندن و دیدن فیلم و... نیست. راه‌های مختلف و ارزانی هم برای تجربه سفر هست و اگر علاقه مند سفر هستید نباید منتظر چیزی بمانید باید حرکت کنید. من همه چیز در جهان را رها می‌کنم اگر به من بگویند دیگر نمی‌توانی سفر کنی. سفر برای من نفس کشیدن است، نوشیدن آب است.