جمعه, 06 ارديبهشت 1398
10:55

ترجمه  پری زنگنه
تصویرگر  و مترجم

« پادشاهِ صوفی» لقبی است که برخی به پادشاهان صفوی و به ویژه به شاه عباس اول می دهند؛ چرا که نسب و تبار آنها به صوفیان بازمی گردد.در اینجا منظور از «جلفا»، جلفای سرزمین ارمنستان است و نه جلفای اصفهان.منظور همان مرزهای دوره صفویه است.«شاه سلیمان صفوی» و «شاه سلطان حسین صفوی» از پادشاهان پایان دوره صفویه.

پیش تر خواندیم تا به اینجا که مادام دیولافوی از پدرمقدس این سوال را پرسید که «سرآغاز مهاجرت ارامنه رها شده در قلب یک کشور مسلمان چیست و پایه و اساس آن به چه دورانی باز می گردد؟». پدرمقدس برای مادام دیولافوی و همسرش، شرح ماجرا را از «آرامی ها» در 1800 پیش از میلاد آغاز کرد؛ سپس از مواردی چون «شورای کلسدون»، «انشعاب مذهبی که باعث جدایی ارامنه از یونانیان شد»، «دوران سلطنت لوون ششم» و «رقابت ارامنه با بنی اسرائیل در کارهای بازرگانی» سخن گفت. اکنون ادامه گزارش پدرمقدس را دنبال خواهیم کرد:


«هنگامی که شاه عباس در سال 1585 [م.] تصمیم به جابه جایی پایتخت از قزوین به اصفهان می گیرد، تنها نگران آراستن محل اقامت جدیدش نبود. او به دنبال ثروت و صنعتی شدن بود. به این منظور، پادشاهِ صوفی(1) به ارامنه ای که می خواستند در اینجا [اصفهان] ساکن شوند، چندین امتیاز اعطا کرد؛ از جمله مجوز فعالیت آزادانه در امور مذهبی و نیز در اختیارگذاشتن سرمایه. اما به دیدگاه مسیحیان در این فراخوان اعتنایی نشده بود. او [شاه عباس اول] به همه ساکنان جلفا(2) دستور جابه جایی بی درنگ از راه مرزهای کنونی(3) روسیه و ایران را داد. مهاجرتی اجباری که به مذاق ارامنه خوش نیامد. آنها به چشم پوشی از این فرمان می کوشیدند؛ اما در نهایت آن را می پذیرند. برای اجبار به ترک میهن شان، پادشاهِ صوفی، همه چشمه ها را خشک می کند، قنات ها را پُر می کند، پل ها را ویران می کند و شهر را به جایی قحطی زده تبدیل می کند. جلفایی ها مجبور به ترک یک کشور عقیم و بی حاصل می شوند. خانواده و گله هایشان را با خود به سوی اصفهان می برند. تعداد زیادی از آنها در میانه راه می میرند. برخی نیز در روستاهایی که در آنها پناه گرفته بودند، ساکن می شوند. با این وجود، 160 هزار نفر به پایتخت ایران [اصفهان] وارد شدند. شاه عباس در وفای به عهدش، زمین های دست راستی ساحل زنده رود را به ایشان واگذار می کند. همچنین به ایشان مجوز داده می شود که میهن جدیدشان را به نام شهر ویران شده شان [جلفا] بنامند. کلیساهای موقوفه برای مراسم مذهبی مسیحیان ساخته می شود. پل هایی نیز برای آمد و شد ارامنه ساخته می شود تا در هر زمانی به داخل بازارها و کاروانسراهای شهر مسلمانان آمد و شد کنند. همچنین حمایتی بسیار هوشمندانه از منافع مهاجران تازه وارد در انحصاری کردن تجارت در سراسر ایران و جذب آنها در نمایندگی های ثروتمند محصولات چینی و هندی شکل می گیرد. اما شکوفایی جلفا[ی اصفهان]، دوره ای طولانی تر از زندگی بنیانگذار آن [شاه عباس اول] نداشت. تنگ نظران، درازدستان و جانشینان شاه عباس، از ثروت ارامنه وسوسه شدند. شاید آنها این نکته را نمی فهمیدند که با تصاحب ثروت مهاجران، اقتدار تجاری را کاملاً از بین برده و مرغ تخم طلایی را می کشند. مالیات کلان، ابتدای مطالبه از ساکنان جلفا بود. سپس « شاه سلیمان» و «شاه حسین»(4)، ضمن اخاذی بسیار نفرت انگیز و شکنجه دادن مسیحیان برای بردن دار و ندارشان، هرگونه رفتار تحقیرآمیزی را با بی رحمی وحشیانه ای با همه فرقه های مسیحی انجام دادند. اسقف تا جایی که می توانست، در برابر این افراط غیرقابل تحمل اعتراض می کند، اما او را دستگیر کرده، چوب می زنند تا جایی که خون از تمام بدن او جاری می شود. [...] نهایتاً در دوره سلطنت نادرشاه [افشار]، مهاجران ارمنی، همچنان ورشکسته و خانه خراب، آخرین دارایی و اندوخته شان را طی یک سال تمام از دست می دهند. شاه [نادرشاه افشار] به پرداخت خراج روزانه30هزار فرانک مجبورشان می کند و هنگامی که متوجه عدم امکان گردآوردن تمام عیار این مبلغ می شود، 20 نفر از مهم ترین ساکنان جلفا را اعدام می کند. [...] در پی هراسی مقاومت ناپذیر، مردم مرفه، دسته جمعی جلای وطن می کنند. در حالی که تهیدستان، دلبسته به قمار زنده رود، ملزم به گردن نهادن در برابر رنجشی هر روزه بوده اند. به طور مثال یک قانون بوده که ورود ارامنه سوار بر اسب را به شهر اصفهان ممنوع می کند. ایشان می بایستی پای پیاده می بودند و مرکب هایشان را با افسار می کشیدند. [...] اما امروزه [در دوره ناصرالدین شاه قاجار]، به لطف حکومت [...]، همه آن رنجش ها به حالت تعلیق در آمده اند. ارامنه، مجاز به گشودن کلیساهایشان و از سرگیری عمومی مراسم مذهبی شان شده اند. با این همه، در شهری که پیشتر پرجمعیت بود، تعداد مسیحیان به زحمت به سه هزار نفر می رسد[...].مهاجران پس از چنان مصیبت هایی، خیلی فقیر شده بودند. همه چیزشان در طول دو قرن، کاملاً از دست رفته بود. بزرگان فامیل، عادت هندیان در رفتن به دنبال سرنوشت را به کار نبسته و هر کدام از آنها با حسرت خاک ایران را ترک کردند. [جلفای اصفهان، یعنی] جایی که یادگار باستانی شکوه ملت شان بود، با آنها کاری کرده بود که مصیبت امروزش را فراموش کنند.[...] تعداد بیشماری از خانواده های قدرتمند ارمنی در« بنارس» و« بمبئی»، هنگامی که تقدیر، چهره زشت خود را به مهاجرت آنها نشان داد، آنقدر مداوم و سرسخت کار کردند تا جایی که توانستند یک پس انداز کافی برای بازگشتن به جلفا و [ایجاد] یک زندگی بدون کار و زحمت در جلفای گرانقدرشان را فراهم نمایند. به طور خلاصه، هم کیشان من در آسودگی پیش پا افتاده شان خوشحال بوده اند.[...] ما غالباً خانواده های ثروتمند مسیحی را می بینیم که در رفاه مناسبی قرار داشته اند؛ ولی با مرگ بزرگ خاندان، در منتها درجه فقر و فلاکت قرار گرفته اند. باید در ستایش جلفایی ها [ی اصفهان] اضافه کنم که علی رغم همه سختی ها [...]، همچنان مومن و یار با ایمان پدران مقدس هستند». به زودی نیمه شب فرا می رسید. «پدر پاسکال» در حین بلند شدن، به من گفت: «حتماً خانه شما در برج ناقوس آماده است. بروید استراحت کنید و خوب بخوابید. فردا یکشنبه است. شما در آیین عشاءِ ربانی تقریباً همه کاتولیک های جلفا را خواهید دید. هیچ هم نگران وقت اداری نباشید». همانطور که می خندید اضافه کرد: «برج ناقوس در بالای سرهایتان قرار گرفته. خدمتگذار شما در بیدارباش صبحگاهی! و هنگامی که در حرکت است، خواب شما طولانی نخواهد بود».

ویژه
سفر «مادام دیولافوی» به ایران عهد ناصری، از طرفی بیانگر میل ملوکانه شاهان قاجاری به گشودن درهای ایران به روی فرنگیان بود و از طرفی، میزان رغبت فرنگیان در سفر به ایران و گذر از مرزهای جادویی این سرزمین را نشان می دهد. بوده اند گردشگرانی که به ایران سفر کرده و شیفته آداب و رسوم و مردم و ادبیات و هنر این سرزمین شده اند؛ یا مانده اند و یا به موطنشان بازگشته اند؛ گاه دست خالی و گاه با انبانی پر از خاطره و صد البته سوغات. آنچه مادام دیولافوی به عنوان سفرنامه از خود به جا گذاشته، به نام «ایران» نامیده شده و آنچه این بانوی فرانسوی به عنوان سوغات از ایران برده، چندان زیاد و خارج از شماره است که می توان بخش های زیادی از آنها را در موزه لوور تماشا کرد. بوده و هستند در طول تاریخ ایران که این گشاده دستی پادشاهان قاجاری را در خروج چنان گنجینه های ملی برنتافته و مادام دیولافوی فرانسوی را به درازدستی در میراث این خاک متهم می کنند. در هرصورت، سفرنامه مادام دیولافوی، یکی از اسناد دوران قاجاری است. هرچند در جای جای این متن، اشتباهاتی نیز به چشم می خورد که خواننده فهیم و پژوهشگر، در تطبیق تاریخی آن متن با متون علمی تاریخی، تا حد زیادی می تواند به سلامت از خواندن سفرنامه بگذرد و حظی درخور داشته باشد.