جمعه, 06 ارديبهشت 1398
10:38

متن  مهدی تمیزی   

عکاس و پژوهشگر هنر   

 


حدود 550 سال پیش، سفیر و گردشگری ایتالیایی وارد ایران شد تا با مذاکره کردن با پادشاه ایران درباره خطر امپراطوری عثمانی (ترکیه امروزی)، ایران و اروپا را در برابر کشورگشایی ترک های عثمانی کنار هم قرار دهد. او البته با سفر به جای جای ایران و نوشتن سفرنامه ای دقیق، ما را با بخش های تاریکی از تاریخ ایران آشناتر می کند.  سفرنامه كنتارينى دارای اخبار مفيد و سودمندى است كه كمتر مانند آن را در تاریخ و نوشته‏هاى فارسى آن روزگاران خوانده ایم. یافته های كنتارينى از دربار اوزون حسن، شرح مسافرت او از تبريز به اصفهان، اوضاع و احوال تبريز، شرح اقامت در قم و كاشان، گونه لباس پوشيدن زنان و مردان ايرانى، آزادى زنان، شجاعت و مهمان‏نوازى ايرانى‏ها، دارایی های اهالى شهرها و نیز رفتار ايرانى‏ها با فرنگى‏ها در آن  روزگار، بخش های بسيار جالب سفرنامه این جهانگرد ایتالیایی است. بخش‌هایی از این سفرنامه را در ادامه می‌خوانید.

 

 

سفیری از ایتالیا به ایران
من آمبروسيو كنتارينى پسر بنه‏ده‏تو (1) هستم. از طرف ریيس عالي‌قدر شوراى پرى گادى (2) به عنوان سفير انتخاب شدم كه به دربار پادشاه نامدار ايران اوزون حسن (3) بروم. با وجود آن كه به دلیل طول سفر و خطرهای سفر چين، ماموريتى دشوار به نظر مى‏رسيد، اما به مناسبت اشتياق فراوان شوراى جمهورى و پيشرفت دنياى مسيحيت و اينكه اين افتخار به نام مسيح و مادر مقدس او تمام خواهد شد، تمامی خطرهای سفر را ناديده انگاشته، با كمال ميل و رغبت كمر به خدمت جمهورى و مسيحيت بسته، تصميم خود را گرفتم و از آنجا كه فكر مى‏كنم، شرح اين مسافرت طولانى و با اهميت ممكن است براى آيندگان جالب باشد، قصد دارم آنچه را كه از روز حركت از ونيز كه روز 23 فوريه ١۴٧٣ (يعنى اولين روز پرهيز) (4) تا روز بازگشت كه 10 آوريل ١۴٧٧ رخ داده، به اختصار شرح دهم؛ و شهرها و ايالت هایی را كه از آنها گذر كرده‏ام و نيز آداب و رسوم ساكنان آنها را توصيف كنم.

 

 

از قم تا کاشان و نطنز
«قم» شهر كوچك، ولی زیبایی است كه در دشتی جای گرفته و دور تا دور آن دیواری گِلی ساخته اند. همه چیز به میزان زیادی در آن یافت می‌شود و دارای بازارهای خوبی است كه مركز داد و ستد فرآورده‌های دستی و فاستونی‌های آن است. در 23 اكتبر، اینجا را ترك كردم و به دلیل نقاهتی كه داشتم، سخت در ناراحتی و عذاب بودم. در 25 اکتبر به شهر دیگری رسیدیم كه «كاشان» نامیده می‌شد و دارای حصار و بازارهایی شبیه قم بود؛ ولی روی هم رفته از قم بهتر بود. در 26 اكتبر، كاشان را ترك كردم و به شهر دیگری رسیدم كه «نطنز» نامیده می‌شد و در دشتی جای گرفته بود [...]. در اینجا به دلیل ضعف و اندكی تب ـ كه دوباره عارضم شد ـ یك روز توقف كردم.

 


ورود به اصفهان
در 28 اکتبر، با وجود تمام ناراحتی كه داشتم، سوار شده مجددا به راه افتادیم و پس از عبور از دشت ها، در تاریخ 30 اکتبر به شهر دیگری وارد شدیم كه «اصفهان» نام داشت. شاه «اوزون حسن» در اینجا بود. ما پس از آنكه به تحقیق دریافتیم كه سفیر ما، جناب ژوزف باربارو (5) در کجای این شهر مسكن گزیده است، یك راست به آنجا رفتیم. به محض دیدار، یكدیگر را با صمیمیت و خوشحالی زیاد در آغوش گرفتیم. می‌توانید حدس بزنید كه دیدار باربارو چقدر برای من آرامش بخش بود. اما چون به استراحت بیشتر از هر چیز دیگری نیازمند بودم، فوری به بستر پناه بردم. در روز بعد با جناب سفیر گفتگویی داشتم و آنچه را كه بر من گذشته بود بازگو كردم. چون شاه از ورود من اطلاع حاصل كرده بود، تنی چند از غلامان خود را با هدایایی از آذوقه و خواربار نزد من فرستاد.

 

 

عصرانه در کنار رود و چمنزار
در 4 نوامبر سال 1474 به وسیله چند نفر از خادمین شاه به حضور احضار شدیم. موقعی كه به همراه عالیجناب سرژوزف باربارو داخل جایگاه سلطنتی شدیم، اعلیحضرت را در كنار چند نفر از درباریانش، كه به نظر می رسید از بزرگان كشوراند، دیدیم. پس از ادای مراسم احترام به رسم ایرانیان، هدف ماموریتم را از طرف جمهوری ونیز به عرض رسانیدم و اعتبارنامه خویش را تقدیم داشتم. هنگامی كه سخنان من به پایان رسید، شاه جواب کوتاهی داد [...] و بعد از آن به من و دیگر بزرگان كشورش اجازه نشستن داد. بعد نوشیدنی ها و تنقلات آوردند كه بنا به رسم خودشان بسیار خوب تهیه شده بود و ما به رسم ایرانی ها بر روی قالی‌ها نشستیم و در خوردن شركت جستیم. پس از صرف خوراكی ها، ادای احترام به جای آورده، اجازه مرخصی گرفته، به اقامتگاه خود بازگشتیم. در روز 6 نوامبر، شاه ما را فراخواند و قسمت بیشتری از محل اقامت شاه را كه در وسط چمن زاری جای داشت (و رودخانه‌ای از میان آن می‌گذشت و جای بسیار دل‌انگیزی بود) به من نشان دادند. یك قسمت از جایگاه به شكل مربع مستطیل بود و در آنجا صحنه سر بریدن سلطان ابوسعید (6) را نقاشی كرده بودند. در این نقاشی نشان داده شده بود كه چگونه اغورلو محمد (7) او را به طنابی بسته، به جایگاه اعدام آورده بود و هم او دستور داده بود كه این اطاق ساخته شود. با عصرانه پذیرایی گرمی از ما به عمل آوردند و بعد از آن به محل اقامتگاه خودمان بازگشتیم. تا 25 نوامبر، در خدمت اعلیحضرت، در اصفهان توقف كردیم. در این مدت، حضرتشان بارها ما را به مهمانی‌های گوناگونی دعوت كردند.

 

 

از اصفهان به قم
اصفهان شهر مساعد و خوبی به نظر می‌رسد. شهر در دشتی جای گرفته است كه همه گونه نعمت در آن به میزان بسیار زیادی وجود دارد. گفته می‌شد كه چون شهر تسلیم [مغول ها] نمی‌شده، بعد از گرفتنش، بیشتر [از هر کجا] آن را ویران ساخته‌اند. اصفهان نیز مانند دیگر شهرها، به وسیله دیوارهای گلی محصور شده است [...]. همه غلات و میوه‌های زیادی كه در اینجا به عمل می‌آید، بیشتر از راه آبیاری است. انواع و اقسام میوه از بهترین نوع آن در اینجا به عمل می‌آید و من بهتر از آن در هیچ جای دنیا ندیده‌ام و نچشیده‌ام. اصفهان را از جانب راست و چپ، كوه هایی دربرگرفته‌اند. گویند كه این كوه ها بسیار حاصلخیز هستند و بیشتر آذوقه شهر از آنجا آورده می‌شود. ولی همه چیز در اینجا گران است. [...] قیمت نان [اما] مناسب است. یك بارِ شتر، هیزم یك «دوكات» (8) ارزش دارد. قیمت گوشت نیز از كشور ما گرانتر است. مرغ و ماكیان هر هفت عدد به یك دوكات فروخته می‌شود. قیمت سایر اشیاء متناسب است. ایرانی‌ها مردمانی نجیب و خوش‌رفتار هستند و از گونه سلوك و رفتارشان برمی‌آید كه عیسویان را دوست دارند. در مدت توقف مان در ایران، به هیچ ‌وجه مورد بی‌احترامی واقع نشدیم. زنان ایرانی لباس های مناسب و زیبنده‌ای می‌پوشند و بر مردان ـ چه از لحاظ پوشش و چه از لحاظ اسب سواری ـ برتری دارند. هم زنان و هم مردان ایرانی خوش قیافه و خوش قد و بالا هستند و پیرو دین اسلام هستند. در 25 نوامبر، اعلیحضرت به همراه درباریان و خانواده هایشان، اصفهان را ترك كرده و همگی به قم می روند تا زمستان را در آنجا سپری کنند. من نیز با اعلیحضرت همسفر شدم.

 

 

 

BenedettoPregadiابوالنصرامیرحسن بیگ معروف به «اوزون حسن» (یا: حسن دراز)، از مقتدرترین و مشهورترین پادشاهان سلسله آق قویونلو است. او در 857 ق. در قلعه «آمِد» به جای برادرش «جهانگیر ترکمان» به تخت نشست. در 861 ق. در نزدیک «فرات»، طغیان برادرش جهانگیر را که از جهانشاه قرقویونلو مدد گرفته بود، به سختی فرونشاند و چندی بعد قلعه معروفی را از سلاطین ایوبی بازپس گرفت (864 ق.). پس از آن جهانشاه قرقویونلو را کشت و عراق و آذربایجان را به قلمرو خویش اضافه کرد (873 ق.). چند سال بعد با سلطان محمد فاتح (پادشاه عثمانی) نبرد کرده، مغلوب شد (878 ق.). سپس پسر خود «اغورلو محمد» را که به سلطان عثمانی پناه برده بود، به نیرنگ به دست آورده و اعدام کرد (879 ق.). دو سال بعد، لشکر به گرجستان کشید و تفلیس را گرفت (881 ق.). چندی بعد نیز در تبریز وفات کرد و پسرش سلطان خلیل ترکمان به جایش نشست. همسر او «دسپینا خاتون» دختر «کالویوآنس»(آخرین امپراطور مسیحی طرابوزان) بود و اوزون حسن به سبب ارتباط با امپراطوران طرابوزان و مذاکرات با سلاطین مسیحی اروپا مورد نفرت و خصومت دربار عثمانی بود. او به سبب کفایت و تدبیر، نه فقط آذربایجان و عراق و فارس و کرمان و کردستان و ارمنستان را به حوزه تصرف خویش درآورد، بلکه توانست مدعی و معارض سلطان محمد فاتح پادشاه معروف عثمانی شود و توجه جمهوری ونیز و سلاطین اروپا را در معارضه با نیروی دولت عثمانی جلب کند. تاریخ حیات او را مولانا ابوبکر طهرانی (از معاصرانش)، نوشته است.  Messer Josafa BarbaroLentابوسعید گورکان یا میرزا سلطان ابوسعید معروف به سلطان ابوسعید گورکانی، پسر میرزا سلطان محمد، نوه میرزا میرانشاه و نبیره امیر تیمور گورکان بود. او پس از شاهرخ، دومین سلطان مقتدر از بازماندگان تیمور است که بر بخش پهناوری از متصرفات تیمور ـ حدود مغولستان تا عراق و از فرارود تا سیستان و قندهار ـ حکومت می‌کرد و سلطنت را نه به وراثت بلکه به زور شمشیر به دست آورد. او آخرین پادشاه مقتدر خاندان تیموری در ایران محسوب می‌شود. ابوسعید پادشاهی توانا و با کفایت بود و خود را از گمنامی به سلطنت رسانید. او کسی بود که همواره از فرصت‌ها بهره مناسب می‌گرفت. رفتار او با مردم، به نسبت عادلانه و خوب توصیف شده است. سلطان ابوسعید طرفدار تصوف و اهل عرفان بود و مشایخ صوفیه را گرامی می‌داشت. با کشته شدن جهانشاه به دست سپاهیان اوزون حسن آق قوینلو، اقتدار سلطان ابوسعید با خطری جدی مواجه شد. سلطان ابوسعید با لشکریان بسیار و امید دریافت کمک از شروانشاه (فرخ یسار) به آذربایجان لشکر کشید. سپاهیان وی به سبب سرمای زودرس دچار بی آذوقگی گردیدند و پراکنده شدند و به سبب این خیانت، ابوسعید اسیر اوزون حسن شده، کشته شد.«اغورلو محمد» پسر شجاع و جنگجوی «اوزان حسن» است که «سلطان ابوسعید بهادرخان» (آخرین پادشاه مسلمان شده مغول در ایران) را شکست داد و اسیر و اعدام کرد. اغورلو محمد بعدها بر پدر یاغی شد و بین پدر و پسر جنگ درگرفت و اعدام شد.دوکات: این سکه اولین بار در ونیز ضرب شد و از آنجا به سر تا سر قاره اروپا راه یافت. این سکه در میان سکه-های طلا در جهان، به پاکی طلا معروف و ممتاز بود. به همین دلیل برای تجارت بین‌المللی استفاده می شد. دوکات برای نخستین بار (در دوره آق قویونلو) از راه عثمانی به ایران آمد و چون دوکات های وارداتی دارای نقش انسان بلند قدی بود به «باجغلی» معروف شد؛ چرا که «باجاقلی» به ترکی به معنی کسی است که دارای پا و یا قد بلند است. دوکات ها تا قرن نوزدهم میلادی در قلمرو عثمانی، ایران، قفقاز و آذربایجان رواج داشتند. استفاده از این سکه تا دوره قاجار ادامه داشته است. در سفرنامه «عباس میرزا» از «باجقلو» به عنوان واحد پرداخت اجرت نام برده می‌شود. جیمز موریه نیز نام این سکه را در کتاب خود (سرگذشت حاجی بابای اصفهانی) آورده ‌است. در دوره ناصرالدین شاه قاجار نیز ـ برای ساخت راه آهن جلفا تا تبریز ـ از باجاقلوی روسی به عنوان واحد پولی سرمایه گذاری استفاده شده است. اما به نظر می‌رسد در انتهای حکومت ۵۰ ساله ناصرالدین شاه قاجار، این سکه از جمله «سکه های کهنه» به حساب می‌آمدند. «امین الدوله» در خاطرات خود اشاره می کند که ناصرالدین شاه قاجار دستور داد تا همه باجاقلوها را از خزانه بیرون آورده، به ضراب خانه ببرند و به تومان ایرانی تبدیل کنند. با این کار، شش هزار اشرفی به خزانه اضافه شد.

 

 

منابع: ـ سفرنامه آمبرسیو کنتارینی، ترجمه: قدرت الله روشنی، انتشارات امیرکبیر، تهران، 1349. ـ اصفهان از دید سیاحان خارجی، فیروز اشراقی، نشر آتروپات، اصفهان، 1378. ـ لغتنامه دهخدا.