یکشنبه, 24 آذر 1398
06:06

ترجمه  پری زنگنه    
 تصویرگر  و مترجم

سفر «مادام دیولافوی» به ایران عهد ناصری، از طرفی بیانگر میل ملوکانه شاهان قاجاری به گشودن درهای ایران به روی فرنگیان بود و از طرفی، میزان رغبت فرنگیان در سفر به ایران و گذر از مرزهای جادویی این سرزمین را نشان می دهد.بوده اند گردشگرانی که به ایران سفر کرده و شیفته آداب و رسوم و مردم و ادبیات و هنر این سرزمین شده اند؛ یا مانده اند و یا به موطنشان بازگشته اند؛ گاه دست خالی و گاه با انبانی پر از خاطره و صد البته سوغات. آنچه مادام دیولافوی به عنوان سفرنامه از خود به جا گذاشته، به نام «ایران» نامیده شده و آنچه این بانوی فرانسوی به عنوان سوغات از ایران برده، چندان زیاد و خارج از شماره است که می توان بخش های زیادی از آنها را در موزه لوور تماشا کرد. بوده و هستند در طول تاریخ ایران که این گشاده دستی پادشاهان قاجاری را در خروج چنان گنجینه های ملی برنتافته و مادام دیولافوی فرانسوی را به درازدستی در میراث این خاک متهم می کنند. در هرصورت، سفرنامه مادام دیولافوی، یکی از اسناد دوران قاجاری است. هرچند در جای جای این متن، اشتباهاتی نیز به چشم می خورد که خواننده فهیم و پژوهشگر، در تطبیق تاریخی آن متن با متون علمی تاریخی، تا حد زیادی می تواند به سلامت از خواندن سفرنامه بگذرد و حظی درخور داشته باشد. شانزدهم اوت. از مسیر گز، هشت یا ده کوره راه باریک است که سوراخ هایی در همه طرف آنها دیده می شود و نشان دهنده تعداد زیادی قنات و نهرهای جاری آب در آنهاست؛ آنها در مسیر رفتن به اصفهان قرار دارند. دره ای که ما آن را با مرکب هایمان چهارنعل و شتابزده طی نمودیم، بین دو تپه قرار گرفته و انتهای آن با چندین کوه زیبا مسدود شده است. مسیر شکوهمند و زیبایی که گرمای رنگ های آن، یادآور رشته کوه های پنتلیک یا ایمت است(1). این شهر، غرق شده در مِهی نیلگون، گسترده در شیب تند صخره ها (2)، دارای نوعی پوشش گیاهی منحصر به فردی است که همچون ردای سبزی بر گرداگرد اصفهان کشیده شده است. در پرتو خورشید در حال غروب، درخشش لعاب های کاشی آبی فیروزه ای مسجدشاه؛ در حالی که در پس زمینه آسمان، سایه های لطیف مناره های بلند و باریک همچنان ایستادگی می کنند؛ مناره هایی که شبیه برج های بسیار بلند کلیساهای گوتیک ماست.در هرگوشه ای، برج های عظیمی پراکنده اند که با کاشی و آجر تزیین شده اند. این برج ها برای هدایت شمار انبوهی از کبوتران است. کبوترانی که بر بالای سر ما با سر و صدای زیاد می گذشتند. ابر زنده، روشنایی روز. (3) اینچنین است: « این نصف جهان؛ این اصفهان زیبا؛ اعجوبه عجایب؛ این گل سرخ باغ بهشت، صنم شاعران ایرانی است. جاده ها و مسیرهایش همه سرسبز و خرم اند؛ یک بهار ابدی بر این دره، همیشه مزین است، چندانکه زمین برآن حسادت می کند. عطر گل های خوشبو چونان مشک است. نهرهای جاری آب زلال، همچون چشمه آب حیات. وزش باد از میان بیشه زاران خرم و دلگشا و درختان پرشاخ و برگ و انبوه. انعکاس صدای محزون کبوتر یا ناله بلبل. بارانی که تو را خیس می کند. آی اصفهان! از میان همه شهرها، شبنم آسمانی، تو را خنک و شاداب می سازد، هنگامی که غرشی رعدآسا در دوردست و آذرخشی چونان چشم افعی از میان ابرهای تیره و سنگین گذر می کند. همدان، مکان پرلذتی است که هرکسی شوق زیستن در آنجا را دارد اما اصفهان، تصویری از بهشت است.»(4)  چندین روستای کوچک مخروبه را پشت سر رها کردیم و خود را در مسیری از باغ های سرپوشیده هندوانه و خربزه انداختیم. زمین، نمناک و سیاه، همچنان آغشته از آب آبیاری باغ ها. جریان نهرها و خش خش عبور آنها از میان کشتزارهای ذرت، مرا به یاد سواحل رود نیلِ پس از طغیان رود انداخت؛ باغ های اعجاب انگیز سیوت. (5) خود را از دیوارها بالا کشاندم. بهتر است بگویم از حصار و دژ شهر بالا رفتم. به اطراف نگاهی انداختم و ناگهان درجا خشکم زد. چه ناامیدی دردناکی مرا فرا گرفت! آیا در شهری ویران شده از طوفان هستم؟ از پشت حصار قدیمی، کوچه های سرپوشیده و انباشته از تل عظیم کثافت نمایان شدند؛ از راست و چپ بازارهای متروک، دهان گشوده اند و خیابان های خالی از سکنه ای که بر روی دیوارهایشان ـ که هر آن، آماده فروریختن بر روی عابری است ـ علامت گذاری شده اند. ما هیچ موجود زنده ای را در این حومه شهر پیدا نکردیم؛ چراکه اینجا مامن کژدم و مار است. ویرانی کاملی که به نظر می رسد حساب شده به وجود آمده است. درها و پنجره ها فاقد چوب کاری تزیینی هستند. ما مهتابی ها (6) را برای بیرون کشیدن تیرهای چوبی حامل خراب کردیم. پوشش های سفالی به صورت وحشیانه ای شکسته و متلاشی شده بودند. دیواره های گِلی، با باران شسته شده، اما همچنان سرپا ایستاده اند. (7) در گذر از محلی دیگر که به مانند جاهای قبلی همچنان متروکه و مخروبه بود، به روستاییان بارکش مهربانی برخوردم که بقایای خانه های ویران را در چیزی همانند کلاه های بزرگی که از نی بافته شده و به دو پهلوی الاغ های کوچکشان آویزان بود، حمل می کردند.(8)
آجرهای خشت و گلی، آغشته به نوعی شوره،
به عنوان بهترین روش ساخت و ساز شناخته شده اند.«نصف جهان»، «گل سرخ باغ بهشت»، شهر سلطنتی، امروزه در خدمت پرورش هندوانه و خیار خوش طعم است. مسیرم را با اندیشیدن به فلسفه سرنوشت غریب شهرها و امپراطوری ها طی کردم و بالاخره به ورودی چهارباغ رسیدم. این تفرجگاه باشکوه و زیبا، در عهد شاه عباس درختکاری شده است و به این نام خوانده می شود؛چرا که به عنوان چهار موقوفه بسیار عالی شکل گرفته؛ موقوفاتی که متعلق است به یک مسجد (9) و در اجاره مستخدمین پادشاه، که پرداخت این اجاره سالیانه، ابدی و همیشگی خواهد بود.چهارباغ، از پنج کوچه درختی بزرگ، از چنارهایی تقریبا سیصد ساله به وجود آمده است. قرن هایی که بر این سالخوردگان بی اثر بوده است. تعداد زیادی از درختان، خشک و رها شده اند و نابودی تاثرآوری در این درختکاری بی نظیر رخنه کرده است. چهارباغ به عرض بیش از سه کیلومتر گسترده شده است. خیابان مرکزی ـ که برای عابران پیاده است ـ سنگفرش شده و یک نهر آب جدول کشی شده، برای بردن آب به داخل یک سری استخر در شکل و اندازه های مختلف اختصاص داده شده است. خیابان های کناری برای سواره نظام در نظر گرفته شده است. از راست و چپ، خرابه هایی از ده ها قصر را پشت سر گذاشتم. جاهایی که پیشتر، سرشار از زندگی افراد قدرتمند درباری بوده است. در گذر از نمای خارجی مدرسه مادرشاه، زبان به تحسین آن گشودم و به پل معروفی رسیدم که به همت الله وردیخان، دوست و سپهسالار شاه عباس بزرگ ساخته شده است.        

 

 

              ادامه دارد...


رشته کوه پنتولیکو در یونان (شمال آتن و جنوب ماراتن) واقع شده است. رشته کوه هیمتوس در شرق یونان مرکزی است. این کوه به نام ترلو یا ترلوونو نیز شناخته شده است.   ناصرخسرو قبادیانی بلخی نیز در سفرنامه اش از اصفهان چنین یاد می کند: « اصفهان، شهری است بر هامون نهاده...»   در اینجا، مادام دیولافوی به برج کبوتر یا کبوترخانه اشاره می‌کند که در روزگاری نه چندان دور در اطراف شهر اصفهان و داخل شهر نیز بسیار وجود داشت. این برج‌ها در زمان‌های قدیم به عنوان پناهگاهی برای شمار زیادی از کبوتران و پرندگان غیرمهاجم بوده است. از طرفی، کود به دست آمده از فضولات انباشته در این برج‌های کبوتر، برای مصارف کشاورزی بسیار ارزشمند بوده است. ابن بطوطه اولین سفرنامه‌نویسی است که در سفرنامه‌اش به کبوترخانه‌های ایرانی اشاره کرده است. همچنین شاردن در سفرنامه خود به اصفهان ِ عهد صفوی، از کبوترخانه های اصفهان و بزرگی آنها می‌گوید. امروزه نمونه‌ای از این گونه برج‌ها را می‌توان در میدان برج خیابان مردوایج مشاهده کرد.   به نظر می‌رسد در اینجا مادام دیولافوی در توصیف زیبایی‌های اصفهان، به متنی استناد کرده، اما نام نویسنده یا گوینده متن در اثر مشخص نشده است.   مصر   ایوان در پیش اتاق و اتاق‌ها‌، جایی مسقف بی‌در در جلوی خانه‌، بالکن‌ (از دانشنامه تاریخ معماری ایرانشهر).این توصیف باروی شهر پیش از وارد شدن به شهر و دیدن برخی از کبوترخانه ها است. فاصله زمانی بین دیدن حومه شهر که خالی و متروکه است و دیدن خود شهر که با درخشش آفتاب بر روی مسجد شاه شروع می شود، در متن اصلی رعایت نشده و این اشتباه برای خود من هم پیش آمد که پس از توصیف ویرانی حومه شهر و نامیدن مامن مار و کژدم، چطور ناگهان از مسجد شاه و کاشی های فیروزه ای اش یاد می کند. جالب آنکه به سرعت به ورودی چهارباغ می رسد و این مربوط به شیوه نگارش مادام است.   آن‌ چیزی که مادام دیولافوی از آن یاد می‌کند شاید «پالان» باشد.   مسجد و مدرسه مادرشاه (یا سلطانی) که امروزه به نام مدرسه امام‌صادق(ع) شناخته می‌شود. در کنار این مسجد و مدرسه، یکی بازار سلطانی (بازار هنر امروزی) قرار گرفته و دیگری مجموعه کاروانسرای مادرشاه که در سال‌های 45 خورشیدی تغییر کاربری داده و با عنوان هتل عباسی، یکی از باشکوه ترین هتل های جهان شد.