پنج شنبه, 31 مرداد 1398
18:10

پری زنگنه
تصویرگر و مترجم

کتاب «خاطرات شریف همایون» به تصحیح و کوشش دکترعبدالمهدی رجایی و از سوی نشر مجمع ذخایر اسلامی منتشر شد. این کتاب که خاطره های سید محمود شریف همایون است، نسخه ای دست اول و پنهان از تاریخ بوده که بی شک، پژوهشگران و دوستداران تاریخ معاصر ایران را با بخش هایی پنهان شده در لایه های عمیق دوران پایانی قاجار و دوران آغازین پهلوی اول،آشنا می کند. اکنون برای پیش درآمدِ پیش از تهیه کتاب و خواندن این نسخه دست اول،بخش هایی از متن کتاب را می خوانیم؛ البته چون وقت کم است و اعمال بسیار، متن ها بسیار خلاصه شده اند؛ همچنین دلم نمی آید که پیش ازادامه مطلب، از بردباری و عشق مصحح ارجمند، دکتر عبدالمهدی رجایی که دقت و امانتداری لازم را به کار گرفته اند، سپاسگزاری نکنم. این کتاب در اصفهان منتشر شده و تنها محل توزیع آن، کتابفروشی وحدت در پاساژ چهارباغ است.

«ارزش خاطراتی که در پیش روی شماست،بخشی بدین سبب است که یکی از اجزای دستگاه بروکراسی رضاشاهی به درج و انعکاس روزگار و سرگذشت خود اقدام کرده است.» اصل خاندان شریف همایون،دامغانی بودند که برای تحصیل به تهران رفتند. سپس در اثر آشنایی دایی آنها-میرزاحسنعلی خان سراج الملک- با ظل السلطان، این خانواده از اصفهان سر در می آورد. سیدمحمود در تهران به دنیا آمد، در دارالفنون تحصیل کرد و در مهاجرت به اصفهان، با قمرالدوله-دختر ظل السلطان- ازدواج کرد؛ البته این ازدواج، از جمله ازدواج های سیاسی زمان خود بود. البته او یک بار دیگر هم در سال (1301خ.) با اخترخانم؛ یعنی دختردایی اش ازدواج کرد. ورود شریف همایون به دستگاه دولتی، در دوران مشروطه صغیر اتفاق افتاد. او مسوول برگزاری انتخابات بلدیه در دو محله تهران شد. با حکمرانی سردارظفر بر اصفهان(1291خ.)، شریف همایون، ریاست دفتر حکومتی او را بر عهده داشت. پس از  عزل سردارظفر و سفرش به اروپا، شریف همایون نیز با او همسفر شده و در آنجا، محمدعلی میرزا، ظل السلطان و ناصرالملک را ملاقات می کند. پس از بازگشت، معاون مالیات های غیرمستقیم در اداره مالیه اصفهان-به ریاست «مسیو کرنلیس»-شد. از این زمان تا اواسط سلطنت رضاشاه،  شریف همایون در دستگاه های اداری اصفهان-چون شهرداری و مالیه-مشغول به کار بود. تاسیس اداره نواقل-که یکی از رویدادهای مهم اقتصاد درون شهری و سازمانی در شهرداری هاست-از اقدامات او بود.شریف همایون پس از سال ها برخورداری از کرسی دولتی-در تهران، اصفهان، برازجان، بندرلنگه، بندرگز، بابل، ساوه، آباده، بختیاری و...-در سال (1328خ.) فرماندار کازرون شد و سرانجام در 26 آذر (1332خ.) به سرطان کبد دچار  و در اصفهان درگذشت و در تکیه دردشتی (خلیلیان) در تخت فولاد به خاک سپرده شد.حوادثی که در دوران جنگ جهانی اول در اصفهان رخ می دهد، ظهور راهزنان تشکیلات داری چون رضا جوزدانی، رویدادهای جالب و ارزشمندی که ما را با ساختار و تشکیل شهرداری ها آشنا می کند، تعامل با مردم، گروه ها و دسته های گوناگون در شهر و بسیاری از آنچه باید درباره تاریخ معاصر ایران و به ویژه اصفهان بدانیم، به صورت دست اول در این کتاب آمده است.نظر شریف همایون درباره دو تحول مهم اجتماعی؛ یعنی مشروطه و آغاز سلطنت رضاشاه، رویکردی قاجاری است و هر دو را با تردید و شک نگاه می کند و با وجود آنکه همیشه از کارگزاران دولت بود، هیچ وقت، به گفته خودش، بازیچه دست کسی نشد.


کتیبه دردسرساز شاهزاده
«شاهزاده کاشف السلطنه که از مشروطه طلبان بود، در کتیبه عمارت مسکونی اش - که واقع در جنب کوچه تکیه دولت، مقابل بازار بود - به خط فرانسه نوشته بود:«برادری، برابری، آزادی» و  به آن جهت، خانه او را  ضبط و خودش را  تبعید کرده بودند.»


خودکشی در ایفل!
«اوایل ورود به پاریس، یک روز به اتفاق کلفتِ منزل، رفتم برج ایفل، که دارای 330 متر ارتفاع بود و با قطعات آهن پیچ و مهره شده، در سطح طبقه اولی که روی پایه های برج ساخته شده، قدم زدیم. ناگهان چیز بزرگی از طبقه فوقانی [...] سقوط کرد. روی بام اتاق هایی که در اطراف این طبقه ساخته شده، افتاد و بلافاصله عمله جات برج، نردبان گذارده، آن را پایین آورده و در یکی از اتاق ها گذاردند. پرسیدم: چه بود؟ گفت: یک زن. با تعجب پرسیدم: کجا بود و از کجا افتاد؟ گفت: از بالای برج. پرسیدم: چه شد، برای چه؟ دیدم جواب نمی دهد. در سایر مردم که مشغول گردش بودند، تاثیر نکرد. ولی من، سوال خود را با تعجب زیاد تکرار کردم. گفت: چه می دانم! می خواست خودش را بکشد.»


محمدعلی شاه قاجار و سفارت روسیه
«چون از داخله تهران به بختیاری ها و تنکابنی ها کمک می شد و مترصد بودند آنها را وارد تهران کنند، در این اثنا از سفارت روس به محمدعلی شاه پیغام کردند: اوضاع وخیم است. فوری خودتان را به سفارت برسانید که به نام پناهنده، ما بتوانیم از شما حمایت و کمک کنیم. اگر تهران را گرفتند، فورا شما را دستگیر و اعدام می کنند. ما هم نمی توانیم حرف بزنیم. قاجاریه هم، چون با روس ها دوستی و اتحاد داشتند، قبول کرده، فوری به سفارت رفت.»

 

ماجرای یک وکیل مجلس شورای ملی
«یک روز سید سرابی واعظ، در منبر از سردارسپه تنقید [انتقاد] می کرد. جلاءالسلطنه از میان جمعیت فریاد زد: سید! فضولی نکن، از منبر بیا پایین. به مجرد این اظهار، مجلس به هم خورد. انبوه جمعیت به جلاءالسلطنه حمله ور شده، نزدیک بود او را نفله کنند که پلیس او را احاطه کرده، از راهی بیرون برده، و از نظر مخفی نمودند. این دو خدمت باعث گردید که جزو کاندیداها شده، به وکالت مجلس شورای ملی منصوب گردید.»

 

یک پذیرایی خطرناک در کاشان
«چون در کاشان سال ها بود نایب حسین کاشی و پسرانش یاغی شده و اسباب زحمت شده بودند، باز سردارظفر و امیرمفخم و سردارجنگ، مامور قلع و قمع آنها شدند. [...] شهر محاصره و شب و روز جنگ بود. [...] یک مرتبه هم مقداری برنج و روغن و آذوقه نایب حسین به عنوان هدیه و تعارف فرستاد. شام که می پختند، آشپز کفگیرِ آلوده به برنج و روغن را تکان داده، قدری روی زمین ریخته، اتفاقا مرغی در آشپزخانه در گوشه ای خوابیده بود، می آید برنج ها را می خورد. طولی نکشید، مرغ افتاد و آشپز متوجه شده، اطلاع داد. دکتر رفت، دید مرغ مسموم شده. روغن ها را که بازدید کردند، دیدند مقدار زیادی آرسنیک در روغن ها ریخته اند.آن شب هم خداوند ما را از آن پذیرایی و خطر نجات داد.»


روضه در پاریس
«رجلِ ایرانی، مادام که اروپا بروند، آداب و رسومِ ایرانی، مخصوصا آداب مذهبی را از دست نداده، شعایر ملی و مذهبی را حفظ می کردند.با همان لباس و کلاه ایرانی، آپارتمان مخصوص گرفته، غذای ایرانی و لوازم را خودشان تهیه می کردند. بدونِ آفتابه به مبال نمی رفتند. یکی از محصلان، سیداسماعیل نام را، که تهران معمم بود و او را خوانین بختیاری همراه بچه های خودشان فرستاده بودند، شب های جمعه دعوت می کردند، از پاریس می رفت برای آنها روضه می خواند.»


عوارضی بلدیه!
«خلاصه، نواقل را تاسیس کردم و مقداری از عوارض متفرقه را از قبیل قپانداری بازار ذغال، خمبانی و غیره، که مختصر وجهی به نام عوارض قپان گرفته می شد، طبق دستور مرکز حذف و معاف گردید. به جای آنها قرار شد، از ورودی های شهر، هر الاغ دو شاهی، قاطر و اسب سه شاهی؛ از مال های شهری هم، ماهی یک قران از الاغ، دو قران از اسب، یک تومن از کالسکه و درشکه گرفته شود.»


میرزا رضای کرمانی و ناصرالدین شاه
«در سال 1313 قمری، ناصرالدین شاه را میرزا رضا کرمانی با اشاره سیدجمال الدین افغانی - که از ایران به امر ناصرالدین شاه تبعید شده بود - در حضرت عبدالعظیم، موقعی که مشغول زیارت و طواف بود، با گلوله کشت. یعنی به صورت زنی چادر چاقچور کرده، عریضه روی دست گذارده و رولور را زیر عریضه نگاه داشت. همین که شاه دست دراز کرد، عریضه را بگیرد، تیر را خالی نمود. به قلب شاه اصابت کرد. همین قدر به ترکی گفت: اتابک مرا بگیر و مُرد.»