دوشنبه, 18 آذر 1398
07:11

6سالگی‌ام فکر می‌کرد هر کجای دنیا پارکی باشد، رودخانه‌ای از میانش رد می‌شود. یعنی وقتی حوصله‌اش از تاب و سرسره سر می‌رفت می‌دوید سمت رودخانه و چشم می‌دوخت به قایق‌های رنگی، کاکایی‌ها یا مردم که نشسته بودند کنار آب... 20 و چند سالگی‌ام رودخانه همیشه خشک را دوست ندارد. دیوانه می‌شود از این حجم خشکی میان شهر و عادت کرده هر سال جشنِ آب ببیند. عادت کرده میان کرور کرور آدم، هر چند ماه یک بار، با شور و شوق بدود داخل رودی که زاینده بوده، چشم بیندازد ببیند آب کی می‌رسد به سی و سه پل... کی می‌‎شود تمام صبح‌ها به عشق قدم زدن کنار رودخانه بیدار شود، دوچرخه‌سواری کند و صبحانه را کنار زاینده رود بخواند، شب‌ها از محل کارش پیاده برود تا خانه از کنار رود... عصرها بنشیند به شنیدن صدای پرندگان مهاجر... اصفاهان این روزها زنده است، خوشحال و دیدنی... همیشه پاییز را دوست داشتم. (ن.ح)