جمعه, 23 آذر 1397
02:42

درست مثل این بود که با بدبختی ویزای فرانسه گرفته باشی به مقصد پاریس. با هیجان بروی سمت برج ایفل و ناگهان ببینی دور تا دور پایه‌های برج یک سازه درست کرده‌اند و کانسبتشان این بوده که ایفل گل است و آن سازه هم گلدان مقوایی! صدای موسیقی عجیبی هم بلند است و تمام اطراف برج پر از جمعیت.  به زحمت از درِ شبه‌مقوایی این سازه رد شوید که بروید بلیط تماشای برج را بخرید. دور تا دور سازه فروشگاه‌هایی تعبیه دیده باشند برای فروش سوغاتی‌های پاریس تا شما به جای خرید از مردان سیاه پوست اطراف برج، جاسویچی و ماگ و گلدان یادگاری ایفل‌تان را از این غرفه ها بخرید. معلوم است که ترجیح می‌دهید برعکس همه مسافران پاریس، هیچ عکس سلفی یا یادگاری با برج نگیرید و هر چه سریع تر محل را ترک کنید حتی اگر سال ها برای دیدن این بنای توریستی مهم صبر کرده باشید! از آنجا نیمه هیجان‌زده- نیمه عصبانی بروید سمت نوتردام و ناگهان بینید رو به روی کلیسا، جایی که در عکس‌ها و فیلم‌ها دیده‌اید پر از پرنده است و البته فضای خوبی برای عکاسی و دیدن نمای بیرونی کلیسای 700 ساله مشهور پاریس، یک سازه تزیینی بلند گذاشته‌اند، طوری که منظر کلیسا را تحت الشعاع قرار داده. البته که در پاریس چنین اتفاق‌هایی نمی‌افتد مخصوصاً با جمعیت 32 میلیونی توریست‌هایی که سالانه از این شهر دیدن می‌کنند. سال گذشته چنین روزهایی «ماریه» آمده بود اصفهان. حقیقتش را بخواهید خودم توصیه کرده بودم که اواسط آوریل بیاید که هم به شلوغی‌های نوروز نخورد و هم آب و هوای اصفهان خوب باشد. ماریه از شهری در جنوب فرانسه که سه ساعت و نیم با پاریس فاصله دارد و من حتی نمی‌توانم اسمش را تلفظ کنم بس که ترکیبی نسبتاً خشن از سین‌ها و غین‌هاست(Saint-Pourçain-sur-Sioule)تصمیم گرفت به اصفهان بیاید، چون عکس‌ها و ویدئوها و توصیفات تاریخی‌ درباره شهر من دیده بود. صبح زود رسید. قرار را گذاشتیم برای بعد از صبحانه که با هم از لابی هتل تا میدان نقش جهان پیاده برویم و از زاویه کوچه پشت مطبخ وارد میدان شویم که حس خوبی داشته باشد. تا برسیم به میدان، ساعت 10 صبح شده بود. ماریه این پیاده‌روی صبحگاهی را دوست داشت و گفت که هم هتل پنج ستاره به دلش نشسته و هم مسیری که از داخل پارک آمدیم، برایش دلچسب بوده. کوچه را رد کردیم و بعد از بازار پیچیدیم داخل میدان نقش جهان. انتظار داشتم بگوید: «واو! چه ابهت و آرامشی دارد!»، انتظار داشتم مثل همه توریست‌های دیگری که قبلاً از این مسیر یا مسیر سردر قیصریه آورده بودمشان، چند دقیقه بایستد فضا را مزه مزه کند. در میدان (که خوشبختانه پیاده‌راه شده) قدم بزنیم و دو ساعت تمام از زندگی جاری در این مجموعه تاریخی صحبت کنیم. او اما ایستادنش به ثانیه نکشید. من هم! هر دو مبهوتِ سازه مستطیلی وسط میدان، صدای بلند موسیقی و داربست‌ها و بیلبوردها شده بودیم. از این زاویه قاعدتاً می‌بایست حوض آبی وسط میدان را می‌دیدیم، ولی حوض وسط سازه ناپدید شده و چیزی از ابهت میدان باقی نمانده بود. ماریه فقط سه روز در اصفهان بود.