پنج شنبه, 31 مرداد 1398
18:09

ماجرا از این جا شروع شد که آن و فرانسوآ (Ann & Francois) تصمیم گرفته بودند از لیون فرانسه بیایند ایران. نه با تور و برنامه‌ریزی دقیق که همین‌طور ساده و هر چه بادآ باد! جمعه اولین هفته سفرشان، برایشان مسیج دادم و دعوت کردم روز بعد بیایند دفتر مجله که درباره سفر یک ماهه‌شان به ایران صحبت کنیم، ابراز تاسف کردند و گفتند همان شب عازم شیرازند ولی خیلی دوست دارند که همدیگر را ببینیم. تماس گرفتم و آن با انگلیسی به لهجه فرانسوی‌اش توضیح داد که نزدیک سی و سه پل هستند و تا ده دقیقه دیگر می‌توانند برسند دفتر مجله. زوج فرانسوی راس ده دقیقه بعد آمدند و با هم کلی از ایران و فرانسه و فرهنگ و مردم و سفر صحبت کردیم. آن، معماری و برنامه‌ریزی شهری خوانده و شغل جالبی دارد. کارش این طوری است که به همراه یک گروه به سفارش شهرداری‌های مناطق، موظف می‌شوند که شش ماه در یک منطقه زندگی کنند و بفهمند که مردم محله چه مشکلاتی دارند و چه راهکارهایی برای بهتر شدن زندگی در محله وجود دارد. از فرآنسوآ هم اگر در مورد شغلش بپرسید، به فارسی با لهجه فرانسوی می‌گوید: «هاواشناسی». آنها به کشورهای مختلفی سفر کرده‌اند و حالا با یک کوله‌پشتی و بدون هیچ گونه برنامه‌ریزی قبلی به ایران رسیده‌اند. سه نکته باعث شده بود که علاقمند باشم با آنها گفت و گو کنم؛ جوان بودن، تحصیلکرده بودن و بدون برنامه‌ریزی به ایران آمدنشان.  صحبت‌هایمان این طوری شروع می‌شود که آن با خنده می‌گوید: «همه می‌پرسند چه شد که به ایران آمدید؟» بعد توضیح می‌دهد که ایران را از کودکی با قصه‌های هزار و یک شب تا حدودی شناخته و مدام هم شنیده بودند که فرهنگ عمیقی دارد که البته با فرهنگ و زبان عربی فرق دارد. با خنده می‌گوید برای همین تصمیم گرفتم بیایم ایران و فرانسوآ هم با من آمد. فرآنسوآ البته می‌خندد و تایید می‌کند اما بعد این را هم اضافه می‌کند که در فرانسه چند فیلم ایرانی دیده از جمله «جدایی» و خیلی هم دوستش داشته. برای همین کنجکاو بوده در مورد ایران، فرهنگ، تاریخ و البته مهمتر از همه زندگی معمول مردمش بیشتر بداند.  

The importance of travel We can understand each other! Ann & Francois in Gardeshgar office Ann: I`m 30 years old. I`m Urban planner and I`m traveling with franciec in Iran. I think I was dreaming about Iran sicnce I was very young because of the stories I heard and everybody says it is a big culture and different from Arabic culture (in France we know more Arabic culture and not Persian culture) and he follow me! Francois: Yeah, but also in france there are not numerous but some Iranian movies, like separation. Ann: He rally loved this film (laughing!) Francois: Yeah… so I was curious to know more about the culture but also the people, how would you live,… because in our Medias Iran is offen and main title but we don`t know what is the country and the reality and everyday life… Me: How was the everyday life? If you want to talk about your travel for friends, family and others, how would you describe it? Ann: The first thing we would say is that Iran is a very rich country because a lot of people in France think Iran is a poor and religious country (because of the fact that women have to wear a chador) so the first thing we should say is every body has smartphone, iphone,… and you know, when you travel you feel outside the country but actually since we arrived here we feel like at home…its not so different than our country…. Tehran was like a mix of different cities we knew; Little bit of Genova, Chicago, Brussles… Me: Amazing picture! What about Isfahan?! Ann: Isfahan… Francois: Ok! Its my tern (laughing)…the first thing to say is Isfahan is a city we have heard about… is a place when I was a little boy I couldn`t even imagine some day I could come here because it was so far and so different. But the most interesting thing for me is blue of the mosques… because we don`t have this kind of blue… it is everywhere…. Ann: And the sky is blue too… Me: Why you didn`t choose tour for traveling to Iran? Francois: We never did that before… Me: Wasn`t it difficult to come to Iran, individually?! Have you seen those alerts for travel to Iran, in some tourism websites … Is it really not safe to travel to Iran?! Ann: Actually what we read about tourism in Iran, everybody said it is very safe and easy so we were not very worried because some of our friends travel in Iran years before and they all said it is very easy ME: What is the importance of travel in your life? Ann: The most important thing for us is meeting people and discovering everyday life Francois: And breaking steryotypes… because in france a lot of people have steryotypes about Iran and Iranian… but you can say people of the world everywhere are very very similar… we have differencies but we are all human and we can understand each other


آن و فرآنسوآ نیمی از حقوق ماهانه‌شان را بردارند تا یک ماه به ایران بیایند. مهمترین هدفشان هم این بوده که زندگی روزمره مردم ایران را درک کنند. در مورد واکنش خانواده‌هایشان می‌پرسم و این که در برخی از سایت‌ها هشدارهای سفر به ایران را قرار داده‌اند و آیا این موارد آنها را به شک نینداخته؟ توضیح می‌دهند که با هر کدام از دوستانشان که درباره این سفر صحبت کرده‌اند، همه توصیه کرده‌اند که حتماً تجربه‌اش کنند و بابت امنیت ایران هم خیالشان راحت باشد. بعد اضافه می‌کند که البته مادرم فقط پرسید که «حتماً باید این روسری همه مدت سرت باشد؟» برایش عجیب بود. درکش نمی‌کرد.  آن و فرانسوآ سفرشان را از تهران شروع کرده‌اند، بعد رفته‌اند کاشان و از آنجا به اصفهان رسیده‌اند. می‌پرسم چرا تور را برای سفر انتخاب نکرده‌اند. فرآنسوا می‌خندد و قاطعانه جواب می‌دهد: «هیچ وقت این فکر به ذهنمان نرسید. چون دوست داریم خودمان سفر را تجربه کنیم. هیچ وقت با تور به سفر نمی‌رویم». زوج فرانسوی  30 و 32 ساله‌اند و در شهر لیون فرانسه زندگی می‌کنند. وقتی درباره بهترین تجربه‌شان در سفر به اصفهان می‌پرسم از دراز کشیدن روی چمن‌های میدان نقش جهان و اسکیس زدن صحبت می‌کنند و بعد با اشتیاق تعریف می‌کنند که هیچ مشکلی برای پیدا کردن راه نداشته‌اند و هر جا هم که مات و مبهوت مانده‌اند، یک نفر پیدا شده که سریع آمده با انگلیسی دست و پا شکسته پرسیده که آیا می‌تواند کمکی بکند. این که مهمترین مرکز توریستی شهر یعنی میدان نقش جهان محل تفریحی مردم هم هست هم برایشان جالب بوده. فرآنسوآ توضیح می‌دهد که در لیون، مردم عادی شهر معمولاً کمتر به محل‌های توریستی می‌روند و در آن مناطق فقط توریست‌ها را می‌توانید ببینید نه زندگی عادی مردم را.  از زوج فرانسوی درباره عکاسی در سفر می‌پرسم. می‌گویند کمتر عکس می‌گیرند و بیشتر طراحی می‌کنند. آن دفترچه کوچک آبی‌رنگی را از کوله پشتی‌شان درمی‌آورد، روی زانو می‌نشنید کنار صندلی من  و دفترچه را ورق می‌زند. روند سفرشان را  از ابتدا تا الان در این دفترچه طراحی کرده‌اند؛ طرح‌هایی خیلی ساده و سریع با متن‌هایی کوتاه به زبان فرانسه. دفترچه را ورق می‌زند و یکی یکی طرح‌ها را توضیح می‌دهد:  «این اولین خانم ایرانی است که دیدیم، این طرح دخترهای مدرسه‌ای است که چادر سرشان بود و در عالی قاپو عکاسی می‌کردند، این نمایی از چهلستون است، اینجا به یک کافه رفتیم و خانم مسنی را دیدیم که داشت یک لیوان خیلی بزرگ ماءالشعیر می‌خورد این برایمان خنده‌دار بود...» جایی میان دفترچه چند خط خیلی سریع نوشته. می‌پرسم میان این طرح‌ها این چیست؟ می‌گوید: «این جا یک جک نوشته‌ام که یکی از دوستان ایرانی برایمان تعریف کرد و ما معنی‌اش را نفهمیدیم». لطیفه ایرانی را شبیه یک داستان تعریف می‌کند و من مامور می‌شوم توضیح بدهم که چرا خنده‌دار است. وقتی درباره اهمیت و کارکردهای سفر از آنها سوال می‌کنم، کمی فکر می‌کنند و فرآنسوآ می‌گوید: «دیدن مردم و کشف زندگی روزمره آدم‌ها... و شکستن تصورات غلط... مخصوصاً که در فرانسه مردم تصورات غلطی درباره ایران و ایرانیان دارند. وقتی سفر می‌کنید، می‌بینید که چه قدر مردم همه‌جا شبیه هم هستند... بی‌شک تفاوت‌هایی هست ولی مهم این است که همه می‌توانیم همدیگر را درک کنیم». آن و فرآنسوآ در آخرین ساعات حضورشان در اصفهان خیلی ناگهانی به دفتر روزنامه آمدند و یک ساعت درباره اهمیت سفر و سفرشان به ایران صحبت کردیم. موقع خداحافظی وقتی داشتم از زوج فرانسوی بابت حضورشان تشکر می‌کردم، گفتند: «راستش خودمان هم دوست داشتیم درباره سفر به ایران صحبت کنیم. ما خیلی سریع تصمیم گرفتیم و آمدیم و خوب بود که الان با شما درباره‌اش حرف بزنیم».!