جمعه, 15 آذر 1398
23:34

متن احسان عمادی    
روزنامه‌نگار


شفیعی کدکنی گفته: « در نشابورم و جویای نشابور هنوز». راست می‌گوید. آدم تا وقتی به شهر خودش «سفر» نکند، نمی‌فهمد کجا زندگی می‌کرده. وگرنه ممکن است هفت سال، از پایان کودکی تا آغاز جوانی‌ات در مدرسه‌ای روی تپه‌ای بلند بوده باشی و هیچ حس نکرده باشی وقتی از حیاطش رو به شمال می‌ایستادی، قاب پیش روی چشمت را چه جواهری پر می‌کرد: اول منظر پریده‌رنگ تپه‌هایی پوشیده از بوته‌های تمشک و ولیک، بعد شالیزارهای پر از قورباغه و لاک‌پشت و مارهای کوچک در راه‌آبه‌های کناریشان که می‌شد زنگ تفریح‌ را با آنها سر کرد، جلوتر جاده‌ پر از ماشین و اتوبوس و تریلی و تراکتور و تیلر و پشت‌بندش ریل راه‌آهن، بعد تا چشم کار می‌کرد دشت‌های سبز و زرد و قهوه‌ای و اخرایی وسیع که گُله‌به‌گُله با گاو و گوسفندهایی که سر از پیش پا برنمی‌دارند تزیین شده و دست آخر، آن دور ِ دور جایی که زمین و آسمان به هم می‌رسند، آبی ِدریا که گره خورده به نیلی روی سرش. صبح‌ها، وقتی اتوبوس سرویس مدرسه از روی پل رودخانه‌ «تَجَن» رد می‌شد، اگر ابرهای انبوه می‌گذاشتند و افق روبرویت صاف بود، فقط کافی بود سرت را به راست بچرخانی تا دماوند را ببینی که زیر نور آفتاب بامدادی، چه شکوهی دارد. و اگر از در مدرسه به قدر پانصد قدم... نه، حتی به قاعده‌ صد قدم دور می‌شدی، پا به «جنگل» می‌گذاشتی. یک جنگل واقعی، که معلم‌ها مجبور بودند تو را از گرگ و خرس احتمالی‌اش بترسانند تا جلوی ورودت به آن‌ را بگیرند. این‌ها توصیف صحنه‌ یکی از انیمیشین‌های هایائو میازاکی نیست. مدرسه‌ای که هفت سال آزگار شنبه تا پنجشنبه می‌رفتم -راهنمایی و دبیرستان شهید بهشتی ساری در کیلومتر 5 جاده‌ی نکا- بندبه‌بند همه‌ این ویژگی‌ها را داشت. اما باید تا بیست سالگی، تا وقتی برای ادامه‌ تحصیل به تهران آمدم صبر می‌کردم تا ببینم و بفهممشان. تا قبل آن، صبح‌ها به جای تماشای دماوند چشم روی هم می‌گذاشتم تا دست‌کم چند دقیقه‌ای قبل شروع مدرسه بیشتر خوابیده باشم. حالا اما هر بار که به ساری برمی‌گردم، سعی می‌کنم جزءجزء این منظره‌ای را که لابد خیلی‌ها فقط در عکس‌های تقویم‌های خارجی از دهکده‌های آلپ و سوییس دیده‌اندش نفس بکشم و جایی در وجودم ذخیره کنم. از عطر هوش‌بر بهار نارنج، که اتمسفر دایمی هوای اردیبهشت است تا سمفونی پایان‌ناپذیر جیرجیرک‌ها که وقتی بچه بودم فکر می‌کردم صدای بک‌گراند بهار و تابستان همه جای دنیاست. واقعا
پی بردن به وجود بعضی چیزها، جز با نبودنشان ممکن نیست. برای خیلی از ایرانی‌ها، «شمال» از بابلسر و آمل و نور و محمودآباد شروع، و به نوشهر و چالوس و شهسوار و رامسر ختم می‌شود. چه بهترکه این‌طوری قشنگی شهر ما بعد این همه سال دست‌نخورده و بی‌بزک ‌مانده. اما اگر بین خودمان می‌ماند، از وصف‌العیش بگذرید و اردیبهشت ساری را از دست ندهید؛ آن جنگل‌های انبوه و باشکوه جاده‌ی کیاسر که سکوتشان هولی هم به دل آدم می‌اندازد و آن شالیزارهای طبقه‌طبقه‌اش روی تپه‌ها، یا چشمه‌های باداب سورتِ ادامه‌ همین مسیر، که آب‌های رنگی‌اش را هیچ‌جای دیگر ندیده‌اید. سد سلیمان تنگه را خیلی‌ها بهتان توصیه می‌کنند و می‌روید، اما غیر از آن، اگر اهل «نیرو و راستی» هستید، می‌توانید اذان صبح از هر جایی در میانه‌های شهر با دوچرخه راه بیفتید و طلوع آفتاب را کنار دریا تماشا کنید. جمعه بازار جویبار هم –که این‌ سال‌ها به خاطر پلنگ‌های کشتی‌گیرش در کشور اسم و رسمی برای خودش به هم زده- از قلم نیندازید. شاید چیزی نخرید، اما به خصوص در بازار قصاب‌هایش چشمتان به چیزهایی باز می‌شود که فکرش را هم نمی‌کرده‌اید. به قول خود محلی‌ها «جوبار» نیم ساعتی بیشتر با ساری فاصله ندارد و تازه حیف است اگر روستاهای بین راهش (مثل «ماچکه پشت») را از قلم بیندازید. راستش الان که هی تعریفشان را کردم، دل خودم هم تنگ شد. به قول علی صالحی، «دوباره اردیبهشت به دیدنت می‌آیم!»