پنج شنبه, 31 خرداد 1397
20:53

علی شهیدی


عضو هیات علمی گروه فرهنگ
و زبان‌های باستانی و ایرانشناسی دانشگاه تهران

 


حكایت اول
اواخر دهه60 بود. دبستان را به پایان برده بودم. چند باری را، بر میدان نقش جهان، در دكان قلمزنی «امیر بَرَخشان» به تماشای قلمزدن او ایستادم. از آن روزها یک سینی قلمزنی شطرنج بی‌نظیر یادگار دارم به قلم خود او كه چند جای آن را امضا كرده؛ «اصفهان، قلم امیر برخشان». آن سینی ارزان نبود، اما می‌ارزید. یک دانش‌آموز تازه از دبستان به در آمده، با یک استاد قهار قلمزنی گفت و گو می‌كردند. یک بار هم ایرادی گرفتم كه كوشید تا پاسخ گوید و بیشتر كوشید تا پاسخش قانع‌كننده باشد. همان ملاقات‌های كوتاه سبب شد تا در بازگشت به تهران، با یک چكش نجاری و یک پیچ‌گوشتی دوسو، بشقاب مسی خامی را قلم بزنم و در منطقه 6 آموزش و پرورش شهر اول شوم و بروم به مسابقات استانی؛ بدون ابزار و سفره قیر. آنان كه قلمزنی می‌دانند، می‌فهمند كه این كار به چه معناست و چه كاستی‌هایی دارد.جایزه‌ای كه از مادر گرفتم این بود؛ یک دست قلم و چكش قلمزنی اصل اصفهانی. در مسابقات استانی تا چند سال، یک رقیب بیشتر نبود؛ پسری اصفهانی و جد اندر جد، قلمزن. كار از رقابت به رفاقت كشید و خاطرات خوشی شد برای امروز و تمرین و آموزشی شد برای تدریس تاریخ هنر ایران در دانشگاه تهران. امروزه از هر كه سراغ آن دكان را می‌گیرم خبری ندارد. دیگر از برخشان خبری نیست. نامش در فهرست مشاهیر شهر هم نیست! مگر می‌شود؛ نقش جهان بدون برخشان!

 

 

حكایت دوم
علی فولادزری دوست من بود. پیرمردی فلزتراش در آستانه 90سالگی. در 1307 در محله سید نصرالدین تهران به دنیا آمد. پدرش استاد‌محمد فولادزری، اصفهانی بود و از استادکاران بنام صنعت فلزتراشی در تهران قدیم كه نام خاندانشان گویای صنعتشان بود. از سرآمدان صنعت روزگار خود بود و بنیانگذار صنف و اتحادیه فلزتراشان و تراشکاران ایران که در اوایل عصر پهلوی اول موفق به کسب مدارج و رتبه‌های برتر صنعتی شده بود. همسر استاد‌محمد؛ سادات فولادزری (مکانیکیان) نیز از خاندانی صنعتگر بود. این بود که «علی» از کودکی در فضایی صنعتی رشد کرد و راه پدران را پیمود.تحصیلات ابتدایی را در مدرسه «جمشید جم» زرتشتیان تهران که بسیاری از بزرگان فرهنگ روزگار ما از فارغ‌التحصیلان آن بوده‌اند، گذراند. پس از کشف حجاب، استاد‌محمد كه مسلمانی متدین بود، بار سفر به عتبات بست و با زن و فرزندان، ساكن کربلا شد. یکی از یادگارهای او نخستین ضریح سید‌الشهدا (ع) به سبک جدید بود. علی ادامه تحصیلات قدیم را در مکتب خانه شیخ علی‌اکبر نائینی در صحن مطهر سیدالشهدا (ع) به فراگیری قرآن و قرائت و کتابت و خوشنویسی پرداخت و مشق پنج خط مشهور را از شیخ علی‌اکبر فراگرفت.او که همزمان در مکتب صنعتی پدر به صنعتگری ماهر بدل شده بود، بعدها دوره‌های مدرسه صنعت را نیز پیمود. پس از بازگشت به تهران، کارگاه خود را بنیان گذاشت و همزمان با کار حرفه‌ای تراشکاری، این صنعت را بدل به هنری در خدمت تاریخ و فرهنگ کهن ایران کرد. او متن كتیبه‌های باستانی ایران را (زیر نظر استادان تراز اول رشته فرهنگ و زبان‌های باستانی) از فلز می‌تراشید و در قابی خاتم جای می‌داد. قاب را نیز معمولا از كارهای استاد گلریز خاتمی برمی‌گزید. متن‌های كهن را در قالبی نو زنده می‌كرد. او فلزتراشی صنعتی را به فلزتراشی هنری بدل كرد. با این حال در شاخه صنعتی آن نیز بی‌نظیر بود. سال‌ها پیش، در مجلس بزرگداشتی كه برای او برگزار‌كردم، یكی از امیران بازنشسته ارتش جمهوری اسلامی ایران تعریف كرد كه قطعه‌ای از هلی كوپترهای آمریكایی ارتش كه زود فرسوده می‌شد، نایاب بود و در طول جنگ، به خاطر تحریم‌ها خرید آن از خارج ممكن نبود. مهندسان ارتش سراسر راسته فلزتراشان تهران را دكان به دكان، پرسان پرسان پیمودند تا شاید یكی بتواند آن قطعه را بسازد. تنها، علی فولادزری گفت كه «من می‌توانم» و ساخت. آن قطعه از چند بخش تشكیل شده بود و یكپارچه نبود. فولادزری با خود اندیشید كه اگر قطعه را به همان شكل بسازد، كسی باور نمی‌كند كه آن ساخته دست یک ایرانی است. به همین خاطر قطعه را یكپارچه از فلز تراشید تا مهندسان پرواز بدانند كه این قطعه آمریكایی نیست. همان صنعتی كه می‌توانست ضریح و كتیبه بتراشد، قطعه نادر هلی كوپتر می‌تراشید. هلی كوپترهای زمینگیر شده هوانیروز پرواز كردند، در حالی كه فولادزری در دكان ساده‌اش در خیابان استخر تهران نشسته بود و هیچ رهگذری نمی‌دانست كه این پیرمرد آرام و كم‌حرف و دوست‌داشتنی چه كارها می‌تواند بكند. امروزه دانشگاه تهران، مرکز دائرة‌المعارف بزرگ اسلامی، موزه ملی ایران، بنیاد پژوهشی پاسارگاد، حسینیه ارشاد و ... به آثار وی آراسته‌اند.او نام‌های گرامی خداوند به زبان‌های گوناگون باستانی را که از کتیبه‌ها و کتاب‌ها استخراج كرده بود از فلز می‌تراشید. نام نمایشگاهی كه سال‌ها پیش از آثار او برگزار‌كردم را گذاشتم: «نام تو به هر زبان كه گویند خوش است». استاد علی فولادزری آغاز امسال درگذشت و كسی خبردار نشد!

 

 


حكایت سوم
یكی از اصیل‌ترین و اصولی‌ترین حسینیه‌های تهران قدیم كه بسیار دوست می‌دارمش، آراسته است به پرده‌های قلمكار «كارخانه حاجی عبدالوهاب»؛ استادكاری از اصفهان عصر قاجار. پرده‌ها فرسوده شده بودند و متولیان حسینیه در اندیشه مرمت پرده‌های كهن و بازتولید پرده‌های نو بودند.در این راه خاندان حاجی عبدالوهاب مهرهای قلمكار را در پستوی خانه قدیمی خود یافتند و این یادگار ارزشمند را به عشق سیدالشهدا (ع) بی‌هیچ چشمداشتی سخاوتمندانه پیشكش و نذر حضرت كردند تا دوباره پس از یک سده، نقش‌های كهن قلمكار زنده شوند و اجرای مراسم محرم رونق گیرد، اما افسوس شنیده‌ام آن عزیزی كه مهرها را برای بازتولید پرده‌ها به امانت گرفته، قلمكار می‌سازد و به كشورهای خارجی و شیخ‌نشین‌های جنوب خلیج فارس می‌فروشد تا خانه‌هایشان را بیارایند!

 

 

حكایت چهارم
مادرم گیلانی است. با وجود گرفتاری و بیمارداری، برای آراستن سفره عقد من چند روزی را از تهران به اصفهان رفت تا آینه و شمعدان را حتما از «پرورش» بگیرد. ارزان نبود، اما می‌ارزید. این كار تجمل‌گرایی نبود، چرا كه برای این خرید لازم بود از خرید چندین چیز واجب دیگر چشم‌پوشی شود. این كار صرفه‌جویی بود، چرا كه كار دست خاندان پرورش، هیچ‌گاه از ارزش نمی‌افتد.این خرید ادای احترام بود به صنایع اصیل ایرانی و نه گفتن به بازارهای پر از بنجل و تجمل خارجی. به راستی چند ایرانی چنین شیوه ای در زندگی دارند؟